تبليغاتX
همان همیشگی
دل نوشت های یک روزنامه نگار ، بیرون از تحریریه

امروز مثل همه سال نوهای میلادی ، میرزای شیرازی را قدم زدم بلکه از بوی کریسمس حالم بهتر شود ... نشد ... روزهای غم انگیزی است این روزها ... احتیاج به توضیح ندارد. نه درخت کریسمس یوهان حالم را بهتر کرد ، نه شکلات تلخ های شاریس و نه بوی نان تازه ماسیس .
چه کریسمس غم انگیزی !

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 7:52 PM | لینک  | 


واقیت این است که زندگی باید روال طبیعی اش را برود انگار ؛ طبیعی خودش نه طبیعی که ما دوست داشته باشیم . ما فقط می توانیم آرزو کنیم که فلان اتفاق بیفتد یا نیفتد یا در ذهنمان خیال چیزی را بپروریم و بمانیم منتظر که بشود. گاهی حتی چیزی که می خواهیم می شود و بعد می بینیم اصلا دلمان نمی خواسته . زمان که می گذرد تازه می فهمیم آرزوها هم سقف داشته اند و ما هی هدرشان دادیم بی خود ...  
اینطوری است که این روزها زمستان است ولی حسرت برف می نشیند روی دلمان
من سر کاری رفتم که همیشه آرزویش را داشتم
زاهده توی استکهلم دارد عشق را تجربه می کند
جاشوا برگشت پیش پدرش
و فرانسوا دیگر صدایش بغض ندارد .   

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 2:11 PM | لینک  | 

خب اینطوری است که می گردی تا تغییر ایجاد کنی توی فضای زندگی ات ، مثلا بلند شوی بروی گورت را از این خراب شده گم کنی ، جایی که حتی چند ساعت از روز یک آدم دیگر تویش می گذرد ؛ برایش تلطیف کنی یک روح زمخت حاکم شده در فضا را که مجبورت می کند بروی و روی یک تکه کاغذ چند خطی از ضیا الدین ترابی بنویسی و بچسبانی پایین مانیتور که خالی شوی ... یک درد مرگ آوری است وقتی که بالغ می شوی و می فهمی ازآن آدم هایی هستی که باید یک عمر خوره نوشتن را که به جانت افتاده است برای خالی کردن بغض ، تحمل کنی ... این خوره نوشتن جانکاه است گاهی که خلوتت بشود پنجره ورد یا نوت پد گوشی موبایلت یا حتی کنار روزنامه ای که سبزی فروش دسته های نعناع را پیچیده تویش .
اینطوری بود که ماهی قزل آلا ی ساختمان اصلی را یک لقمه خورده ول کردم و بغض مامور حراست را که جلوی همه برگشت و گفت اینجا محل غذاخوری آقایان است بروید آنطرف تر، تف کردم توی صورت این پنجره نوت بوک که بنویسمش  از درد هایی که برای هر کس غیر از اینجا تعریف کنی باورش نمی شود ... حالا دلم می خواهد اینجا بنویسم حتی همان لحظه که توی دستشویی ساختمان اصلی بغضم ترکید و روبروی خودم توی آینه گریه کردم و در را بستم و سیگار کشیدم ؛ همان نوت پد بود که به دادم رسید تویش بنویسم لعنتی خیلی دلم ماهی می خواست .

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 5:2 PM | لینک  | 

شروع کرده ام به کشف جاها یا لحظاتی که دلم برایشان تنگ می شود ... مثلا جایی توی خیابان میرزای شیرازی نرسیده به کریم خان توی یکی از آن کوچه پس کوچه های ارمنی نشین پیرمرد بد اخلاقی هست که شکلات تلخ و چایی های گیاهی اش حرف ندارد ... آن کوچه آن خم بغل دیوار که تا پاییز دو تا علف هرز کوچولو پای تیر چراغ برق اش باقی می ماند ، ازآن نقطه هاست که می دانم غروب بشود هر جا باشم حسرت اش را می خورم ....
دایی عباس آزاده دیروز می گفت :  ول کن این بازی ها را فرنوش ...


 

پانوشت : نوستول های من و آزی

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 10:11 PM | لینک  | 


خب همه دخترها که نباید عاشق براد پیت باشند یا برای دی کاپریو هلاک شوند ؛ گاهی ممکن است آدمی (بگیر بی سلیقه) مثل من هم پیدا شود که دیوانه خاویر باردم باشد یا مثلا آن خنده تلخ همیشگی ته چشم دنیرو شیفته اش کند . همه که نباید محو مگان فاکس شوند یا آنجلینا جولی یکی شاید مثل من باشد که هنوز از سر خوشی های بچه گانه مریلین مونرو دیوانه شود یا  از چروک دست های مریل استریپ ... قیافه سرخپوستی جانی دپ را دوست دارم ولی پاچینو را با همان بینی دراز که تو گفتی ترجیح می دهم ... پلورالیسم یعنی همین دیگر که تو با کیدمن حال کنی و من با وودی الن ....
 پس لطف کن دیگر وقتی می رویم روی فاز هم فیلم بینی های گودری مسخره ام نکن !

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 10:37 AM | لینک  | 


وقت هایی هست که حتی خواندن عزیزترین کتاب زندگی ات هم روحت را تغذیه نمی کند یا دیدن فلان فیلمی که همیشه برایش بی تابی ... تنها شاید موسیقی لازم داری و لیوان چای و یک سیگار نیمه روشن و یک پنجره که تمام تهران زیر پایت باشد ...  مثل حالا در این خلسه باران زده من که ساز کیهان کلهر است و پال مال و چراغ های شهر که روشن شده اند و پیرزنی که آن پایین به اندازه یک مورچه دارد چرخ خریدش را به زور می کشد و این کشش عجیب که باعث می شود آنقدر پشت پنجره این ساختمان بلند بمانی که دور شدنش را ببینی .... من اسم این لحظه ها را بی قراری های بی دلیل می گذارم .

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 10:4 PM | لینک  | 

خب راستش رنجیدم وقتی گفتی : خیلی وقت است دیگر کاری برای کسی نمی کند ولی تو برایش فرق داری هنوز ... این هنوز توی خودش یک جور طعنه داشت یا غم ؛ شاید هم تو منظوری نداشتی من گاهی گیر می دهم به کلمات ، لحن ها ...

خب حق با تو بود کاری را که ازش خواستم بی هیچ سوالی انجام داد ؛ 24 ساعت نشده ، انتظارش را نداشتم آن هم دقیقا روزی که برف آن بالا ها می بارید . قرار گذاشتیم بیرون . خودش زنگ زد که بیا فلان جا . رفتم .... تند زیر برف دویدم . او هم دوید . چند ثانیه مکث کردم ... بعد هم را بوسیدیم خیلی رسمی و دست دادیم ... نوشته ای را که می خواستم داد دستم . حال همسرش را پرسیدم و دخترش . او ولی هیچ چیز نپرسید فقط زل زد توی چشم هایم و گفت : اوضاع ردیفه ؟ گفتم : آره. مرسی ... نگاهش را هل داد توی پیاده رو و گفت : کار مهمی نبود . بود. من که می دانستم بود.... باز دست دادیم ... نگفته بودم خداحافظ که گفت : می بینی موهای شقیقه ام داره سفید میشه ؛ دیگه بزرگ شدیم ... لبخند زدیم و هر کدام از طرفی رفتیم ... برگشت و بلند گفت : هنوز اون شال گردن رنگاوارنگ ات رو داری  ؟! بلند گفتم : آره ... نمی دانم شنید یا نه ...

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 8:27 PM | لینک  | 


 وقتی با آن هیکل گنده و لباس گلادیاتوری سر میدان ولی عصر آمد طرفم دوزاری افتاد که به خاطر مچ بند سبز است .  پرسیدم : مشکل ام چیه ؟ نگاهش را از مچ بند دزدید و گفت : کلا قیافه ات عاصیه!

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 0:29 AM | لینک  | 


لابلای برف ها بودم ؛ زل زده بودم به سفیدی هیجان انگیز مرتفع دور و برم که اس ام اس پیام رسید آن هم در جایی که آنتن نبود یا می رفت و می آمد : " از هفته آینده تمرین شروع میشه ، بعد هم بازبینی و از 17 آذر اجرا تا پنج دی ... به موقع برگرد " .... خوشحالم خدایا ... بعد از این روزهای کسل کننده بالاخره می رویم برای اجرای بیچاره مکبث ، این بار در ایران ... دوباره گروه دور هم جمع می شود ...دوباره دکور می زنیم و من و پیام می رویم روی نرو هم ... و من مدام می گویم : تو دیکتاتوری و آزی می گوید آرام : به خدا پیام دیکتاتور نیست ( می دانم نیست می خواهم لج اش را در بیاورم )... بعد از تمرین دوباره پیام و من و بها پیاده بر می گردیم و می رویم خانه آزی و بها . من ادای دیالوگ بها را با صدای خودش در می آورم : " اگر نتوانستیم چه؟ ".... بها کشک و بادمجان درست می کند و محی هم به موقع برای شام می رسد ... بعد هم دیگر از تئاتر نمی گوییم ... با دستساز بها مستیم ... من این روزهای بی قراری پیش از اجرا را دوست دارم  حتی حرص خوردن های خودم و بی خیالی های ظاهری آزی را ...
کجا بود که روزنامه نگاری و تئاتر به هم گره خورد ؟! یادم نمی آید ...

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 11:35 AM | لینک  | 


گیجم . گنگم . همیشه همین طور است ؛ وقت هایی که قرار است بروم مسافرت ... ده دفعه این چمدان بیچاره را می گردم ، یاداشت می گذارم که چیزی فراموش نشود . لیبل یادداشت را می چسبانم روی چمدان که مثلا شارژر یا دوربین یا فلش یا فلان دی وی دی یادت نرود ... یا شال گردن در روزهای سرد که بد جوری به آن معتادم ... یا بلیط (بلیت)  ...آخر یادم می رود این بلیط را بردارم ... نه یادم نمی رود . تا به حال یادم نرفته است ولی همیشه ترسش را دارم یا ترس اینکه مثلا آژانس سر موقع نیاید و نرسم یا ترافیک دیوانه وار شود ... یادم باشد شیر اصلی گاز را ببندم ... برق همه خانه به جز پیغام گیر تلفن و یخچال را قطع کنم ... شارژ این ماه ساختمان را دادم ؟ آره سرایدار آمد و مال همه را جمع کرد ... کاکتوس هایم : هانی و امیر عباس و ارژنگ و آن یکی که هنوز اسم ندارد ....

 نیکی را چکار کنم . برای چند روزش غذا می گذارم ... عاشق کاهو است ... کاهوها را یادم باشد ضد عفونی کنم ... ویتامین هایش را بگذارم توی لانه اش ... پودر نم گیر بپاشم زیرش ... گردو و بادام شور هم که می گذارم سر جای همیشگی اش خودش می داند بردارد ... این تا چند روز بعد می سپارم امید اگر نرود دماوند بیاید غذایش را به موقع بدهد یا نه اصلا بگذارمش پیش پرنیان که خیالم راحت باشد ... چرا اینقدر استرس دارم .. خانه تمیز است . همه جا را جارو زدم بدم می آید وقتی بر می گردم ، خانه به هم ریخته باشد یا لباس توی سبد رخت چرک ها مانده باشد ... وای یادم باشد روی ته سیگارها آب بگیرم  آتش سوزی نشود ... خب اجاره خانه را هم که داده ام موبایل را هم که برداشته ام ...  وای باتری یدک دوربین ... دیدی داشت یادم می رفت ! خب می ماند یک کتاب ... دفعه پیش تراژدی دموکراسی را برداشته بودم که مامان کلی غر زد که هیچ چیزم به مردم نرفته : " آخه آدم توی طول راه قتل های زنجیره ای می خواند ؟! " راست می گوید خب . ببخشید جناب باقی ! یک سلینجر بر می دارم و می چپانم توی کوله ام ... مامان دوباره برای بار هزارم  زنگ می زند ... آره خوبم ... همه چیز برداشته ام ... نه به موقع راه می افتم . چشم  خانم خانم ها... موبایلم را هم جواب می دهم ... قول می دهم (کی جواب نداده ام ؟!)

آژانس دیگر آمده ... دارم می روم . باید این را خاموش کنم و ورودی هایش را بکشم ... چشم آقای راننده ... طبقه پنجم هستم الان می آیم پایین ... چمدان به دست ، کوله روی دوش نگاهی به خانه می اندازم . چرا هر وقت می خواهم مدتی نباشم احساس می کنم این آخرین باری است که خانه ام را تماشا می کنم ؟! بابا هم آخرین بار خانه را اینطوری نگاه کرد . توی آینه ماشین زل زده بود به درخت های اطراف خانه .
 من زل زده ام به عکس بابا ...

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 1:3 PM | لینک  |