تبليغاتX
همان همیشگی
دل نوشت های یک روزنامه نگار ، بیرون از تحریریه


چه بنویسم برایت که شرح دهد ۱۵ سالگی ام چه نورانی شد با ترجمه تو را از پروست اولین بار
حالا چه وقت مردن بود مهدی سحابی ... ما که این روزها جز کتاب ها دلخوشی دیگری نداریم مرد!
تو هم لابد می روی بخوابی پرلاشز
دوستت داشتم لعنتی با آن سبیل های با مزه ات  ...

 

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 9:54 PM | لینک  | 


بعد از انتخابات که هر روزنامه ای بود و در آن می نوشتیم به ملکوت اعلی پیوست به لطف سعید جان مرتضوی، یکی ازدوستان معرفی ام کرد به سرویس بین الملل روزنامه ای که خود را بسیار پرتیراژ می داند که رفتم و کلی تحویل گرفته شدم ! عجیب بود البته چون نگاه سیاسی ما و جناب قالیباف به اندازه راه شیری تفاوت داشت ! یک هفته و نیم پیش سر ظهر بود که یک خانمی از آن مدل های گشت ارشادی که می خواهند خیلی مودب باشند مثلا و هی عزیزم عزیزم توی جمله شان بکار می برند زنگ زد به موبایلم و بعد از کلی مقدمه چینی گفت که فلانی با اینکه شما فعالیت عظیمی در زمینه روزنامه نگاری دارید ( من همین جا دوزاری ام افتاد که قضیه سابقه روزنامه های اصلاح طلب است ) که گفتم : خواهش می کنم اون جناب شریعتمداری هستند که فعالیتشان عظیم است . خندید و گفت : بله خوب ولی به هر حال شما از نظر گزینش مومن و متعهد شناخته نشدید هرچند ما خیلی دوست داشتیم در خدمتتان باشیم ولی این معذوریت ها را که می دانید چگونه است؟! ( توی دلم گفتم آره می دانم دو ماه پیش که اسمم را از لیست دکتری حذف کردند هم گفتند نه مومن هستم و نه متعهد . شما راحت باشید حرفتان را بزنید) و از این مزخرفات ... من هم که آن روی سگم بالا آمده بود گفتم : ببین عزیزم لیاقت بخش بین الملل روزنامه تون همون کسانی هستن که فرق بین بریتانیا و انگلستان رو نمی دونن البته عزیزم ایشون احتمالا بسیار متعهد و مومن هستند ریش دارند و احتمالا چرک هم هستند . یه چیز دیگه عزیزم اگر یه روز از روی معیارهای شما من مومن و متعهد شناخته بشم مطمئن باش اون روز رگم را می زنم . 
  از آن خنده های هیستریک کرد و تلفن قطع شد . همچین خراب شده ای زندگی می کنیم که می رویم توی خیابان و هوار می کشیم و بعد باتوم می خوریم .


 

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 8:8 AM | لینک  | 


با دستبند سبز و علامت V و لبخند از جلوی این گلادیاتورهای میدان ولی عصر رد می شوم . یکی جلوی آن یکی را که می خواهد بیاید جلویم که تهدیدم کند را می گیرد و می گوید : ول کن ، جواب ابلهان خاموشی است !  آقای Pall Mall طوسی که تازه رسیده سر قرار از آن ور نرده ها با خنده می گوید : نترسید نترسید ما همه با هم هستیم  .... یک ملت می زنند زیر خنده ...

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 11:13 AM | لینک  | 


یعنی بعضی روزا که حسابی داغونی فقط دلت از آن مدل دوست هایی می خواد (دختر یا پسر بودنش فرقی نداره ) که وقتی میری پیشش در را که باز می کنه، عمیق چشماتو ببینه ، نیمچه اخمی کنه و بدون این که هیچی ازت بپرسه بگه : چایی دم کردم یه سیگار هم بکش بعد برو یه کم بخواب . شام هم یه کوفتی میخوریم . 



 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 1:7 PM | لینک  | 


ما همه سبزیم ...

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 9:40 AM | لینک  | 


تازه با یومیوری شیمبون ژاپن قطع همکاری کرده ام و از آن محیط ژورنالیستی - که تاکهیتو کودو مو را از ماست می کشید و به من یاد داد روزنامه نگاری یعنی دقیق بودن - حالا آمده ام به روزنامه پر ادعایی که برایش بیشتر تیتر جنجالی مهم است تا دقت و تحلیل ... کل صفحه 6 مال من است ؛ صفحه بین الملل با دبیر سرویسی که از مدیران ارشد دوره خاتمی بود و حالا دبیر سرویسی و سر و کله زدن با من جوان انگار برایش کسر شان است . از آن روزنامه نگارانی نبوده ام هیچ وقت، که تا لنگ ظهر بخوابم و بعد هم که می آیم دفتر روزنامه تازه غذا سفارش بدهم و بعد هم مسنجرا باز کنم و تا چت دلم را باز نکند آماده کار نشوم. نهایتا 10 دقیقه به نه دفتر روزنامه ام تا عصر .. یک تنه خبر های 5 قاره را پیگیری می کنم ، ترجمه می کنم .گزارش یک و دو را می نویسم و ستون گوشه و کنار جهان و یاداشت روز را ... ستون خبرهای کوتاه می ماند که زحمتش می افتد گردن دبیر سرویس دیگر !  ناراضی ام. خیلی . از آن روزنامه نگاری خارجی ژاپنی وار افتاده ام در نوعی از روزنامه نگاری که شبیه هیچ مدلی نیست . توی رودرواسی دوست خیلی خیلی خوبی که معرفی ام کرده است گیر کرده ام که رویم نشود ول کنم این مدل کامل روزنامه نگاری هوچی گر مزخرف را که فقط تیتر مهم است ... می کشم روزها را ... نزدیک انتخابات است ... هیجان ها زیاد است ... اشکالی ندارد سفارش عکس و صفحه بستن را هم من انجام می دهم ... اشکالی ندارد ... ادامه می دهم ... سعید مرتضوی هم ادامه می دهد و روزنامه نهایتا توقیف می شود ...

این ها را گفتم که بگویم تنها کسی که درآنجا هوایم را داشت علی سمیع زاده بود که این روزها در اوین است .علی تنها کسی بود که صبح ها بعد از خدمه به روزنامه می آمد و شب ها آخر از همه می رفت ... او بود که روی کامپیوتر من ورد 2003 نصب کرده بود که نوشته هایم را روی خروجی تحریریه از بقیه که 98 داشتند متفاوت می کرد . او تنها کسی بود که سر صفحه بندی با من می آمد و تمام مطالب بخش بین الملل را با من می خواند و اشکالات صفحه را می گفت . با هم خیلی صمیمی نبودیم اما صفحه بین الملل دوستمان کرد.پرینتر که گیر می کرد علی را از آنور پارتیشن صدا می زدم یا خروجی ها که جابجا می شد سراغش که می رفتم چشمش به من می افتاد سریع می آمد ببیند سر سیستم چه آمده حتی کاغذم که تمام می شد سراغ او می رفتم . به خاطر من که دست تنها بودم ددلاین صفحه بندی بخش بین الملل را یک ساعت عقب برد و وسط خط و نشان کشیدن های من و سیدی که روی اعصاب هم بودیم او بود که می آمد کمک . اگر عدد فایل را درست ننوشته بودم از آن ور پارتیشن داد می زد : خانم صفحه 6! فلان مطلب مشکل داره ها و من تا می گفتم : فکر نکنم  با زیرکی می گفت : ببین تو تحریریه فقط ورد تو 2003 است . یادت نرفته که؟!

علی سمیع زاده روزهاست که در اوین است .عکسش را هر روز توی سایت ها یا ماهواره می بینم با همان ته لبخند زیرک روی لب ها. به خانواده اش ملاقات نداده اند ولی می دانم حالش خوب است  . او همیشه خوب است و قوی ؛ با آرامش اش مطمئنم بازجو را کلافه کرده ... می خواهم بگویم علی سمیع زاده که شاید همدیگر را دیگر هیچ وقت نبینیم ، اسمت همیشه در خاطرم می ماند. هر روزنامه نگار صبوری را که ببینم یاد تو می افتم و هر ورد 2003 ای را ...
جای تو پشت پارتیشن تحریریه روزنامه است در حال کمک کردن به بچه ها ... جای تو زندان نیست !


 

 

محبوبه یک رویا را نوشته توی وبلاگش ... رویایی شاید برای سال دیگر این موقع یا سال های خیلی بعد تر ...

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 2:8 PM | لینک  | 

خاله زنک ترین و تاکید می کنم خاله زنک ترین جای دنیا آرایشگاه های زنانه ایرانی است . کاش برای این یک فقره حداقل می شد به آرایشگاه های مردانه مراجعه کرد !

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 5:28 PM | لینک  | 


اینکه مثلا فکر  کنی این آخرین پاییزه تهرانه که می بینی وگرنه بارون که همه جای دنیا با کمی استثنا می باره دیگه! تازه خیلی جاها بیشتر . پس چه مرگته ؟! چه مرگته که زل زدی به تهران زیر پات از این بالا و یه چیزی توی گلوت چنگ انداخته ؟!


 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 0:5 AM | لینک  | 


چهارشنبه ها روز" برم فیلم بخرم " است؛ مثل یک شنبه ها که روز " برم قدم بزنم" است و پنج شنبه ها روز" دلم گرفته " . چهارشنبه ها روز " گور بابای سیاست " است؛ روز مطبوعاتی نبودن و روزنامه نخواندن ، روز گیر ندادن به زمان و مکان، روز فکر نکردن به احمدی نژاد ، روز در تاریکی نشستن و فیلم دیدن و بعد ساعت ها از این بالا به تهران زل زدن . چهارشنبه ها روز فکر نکردن به درد هاست ، روز بی اعتنایی به معده ، روز حد فاصل چهار راه ولی عصر تا ونک ، بین فیلم فروش های کنار خیابان و آسانسورهای متروک ساختمان های قدیمی که معدن فیلم های نایاب است. روز گشتن در بساط فیلم فروش هاست و یا دنبال آنها کوچه پس کوچه های انقلاب را طی کردن به دنبال پناهگاهی که آثار هنری را مخفیانه در خود جا داده . شکستن امواج فون تریر را در اوج همین گشتن ها پیدا کردم چهارصد ضربه تروفو را هم.


همه خوبی چهار شنبه ها در همین فاصله 4 تا 12 شب است ... فیلم که تمام می شود ، شب معمولا از نیمه گذشته است و پنج شنبه غم انگیز و کسالت بار بازشروع شده . 
گاهی فکر می کنم وجود همین پنج شنبه های مزخرف است که باعث می شود چهارشنبه ها هنوز هیجان انگیز باشد ! کسی چه می داند....


 

 

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 1:50 PM | لینک  | 


تولدت مبارک Johnnie walker . خدا آیا تا به حال چیزی مبهم ، مخملی و سکرآورتر از تو آفریده است؟! 

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 10:8 AM | لینک  |