تبليغاتX
همان همیشگی
دل نوشت های یک روزنامه نگار


بالاخره که یک روز باید ۴ تا چمدان ۲۳ کیلویی را پر کنی ، لپ تاپ را بزنی زیر بغل و از گیت رد شوی ... بالاخره که یک روز صدای pj را از آن طرف خط می شنوی که می گوید : دیدی موندی و حماقت کردی !؟
بالاخره که یک روز اینقدر این زیر سیگاری پر می شود که خاکسترش تمام زندگی ات را پر کند ...
بالاخره که یک روز می فهمی هزار تا مقاله هم اگر بنویسی مردمی که نخواهند بفهمند نمی فهمند ...

خنده دار است که همه این ها را می دانی و مثل احمق ها همه چیز را کش می دهی !



 

 

نوشته شده توسط فرنوش حبیب نژاد در ساعت 10:50 PM | لینک  | 


مهسا  تو رو خدا زودتر از اون بند ۲۰۹ لعنتی اوین بیا بیرون .... دیگه تحمل ندارم .... به خدا دیگه تحمل ندارم ... دارم خفه میشم ... امروز تولدته آخه ... به اون کثافتا بگو امروز تولدته ...
مهسا من دیگه تحمل ندارم ... تو اونجا صبور باش من اینجا زار میزنم .... دلم برات تنگ شده ... بهشون بگو بذارن ۵ دقیقه ببینمت ... فقط ۵ دقیقه ...


 

 

نوشته شده توسط فرنوش حبیب نژاد در ساعت 10:56 PM | لینک  | 

 

صید حلال
برای دخترم ندا آقا سلطان



دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود.

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می خورد.

تو فقط ایستاد ه بودی
و خوشدلانه نگاه می کردی
که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می زنند.

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می شود.

کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده ی خانگی
پارس می کنند.

کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده اند
بلبلانند
میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
و نام تو را می خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که صید حلال می خورد.

1/4/1388

نوشته شده توسط فرنوش حبیب نژاد در ساعت 1:25 PM | لینک  | 


فعلا همه شکه ایم ناهید جان
بگذار چند روزی بگذرد ... تا حسابی فکر کنیم و ببینیم کجای کارمان غلط بود
صبر کن ...
به نظرم این چند روز قدم بزن و موسیقی گوش کن، کاری که من می کنم ...
باید تصمیم های مهمی بگیریم . کمی استراحت کن ...
باید به ذهنمان فرصت بدهیم ... ما خیلی باخته ایم ...

 

نوشته شده توسط فرنوش حبیب نژاد در ساعت 8:51 PM | لینک  | 


 من پشت میز کارم نشسته ام ، تکیه داده به صندلی ... زل زده ام به خیابان ... مقاله نیمه کاره روی میزم 
روزنامه یاس نو دوباره توقیف شد

داشتم درباره کره شمالی می نوشتم حتی تیترش را هم زده بودم : تراژدی راکت یا درام حقوق بشر
خب تمام شد ... تمام شد دیگر ... کارتان را کردید قاضی مرتضوی ... اسمتان در تاریخ این سرزمین می ماند . مطمئن باشید.

 

 

 

نوشته شده توسط فرنوش حبیب نژاد در ساعت 9:16 AM | لینک  | 


کسی که پول ندارد نمی توند رویا داشته باشد ...
 این را روزگار نشان داد وگرنه من همان کسی هستم که در انشاهایم می نوشتم علم بهتر از ثروت است

 


تنهایی هایم را با تو شریک می شوم
شراکت خوبی است
من سرمایه زیادی از تنهایی دارم


 

زل نزن به آسمان برای قطره اشکی از ابر
پنجره چشم های من نزدیکترند برای جستجوی بارش...

 

 

نوشته شده توسط فرنوش حبیب نژاد در ساعت 7:48 PM | لینک  | 


دبیر سرویس ام را خیلی دوست دارم . انسان شریفی است .... یک معاون وزیر لایق دوره محمد خاتمی.

من می نویسم اسراییل او نوشته ام را می کند: رژیم صهیونیستی ... من می نویسم نصرالله او تغییر می دهد به : سید حسن نصرالله
من از سیاست نوین اوباما می گویم او از عدم تغییر تیتر می زند . ولی دوستش دارم برای تصمیم گیری های من خیلی ارزش قائل است .با اینکه چند دهه تفاوت سنی ماست اما هیچ وقت اعتماد به نفس من را نمی گیرد تقریبا همیشه من می گویم که چه مطلبی گزارش اول باشد و هیچ وقت نه نمی گوید ...

دوره خاتمی درخشان بود . این را از معاون وزیرش در امور مطبوعات و کتاب می شود فهمید .



پانوشت : غر زیاد میزنم این روزها ولی ته دلم هیچ وقت روزنامه نگاری را با هیچ شغلی عوض نمی کنم.

نوشته شده توسط فرنوش حبیب نژاد در ساعت 11:33 AM | لینک  | 


بارها به من گفته بودند که در ایران کلا هرچه بیشتر کار کنی و کارت بهتر باشد محبوبیتت کمتر است ... الان خوب این را کاملا می فهمم .


پانوشت بی ربط : روزنامه صدای عدالت همان یاس نو است که با نام جدید منتتشر می شود ... من هم طبق معمول در بخش بین الملل هستم .



 

نوشته شده توسط فرنوش حبیب نژاد در ساعت 12:44 PM | لینک  | 


نه فکر بد نکنید !
من مطمئنم جناب سعید مرتضوی فقط چون می خواهد اسمش در کتاب رکورد ها ثبت شود ، هر روز که از خواب بیدار می شود یک روزنامه را می بندد ...
یاس نو در اولین شماره توقیف شد .... از خودم متعجبم که دیروز در تحریریه چه طرحهایی می دادم و دبیر سرویس چه با اشتیاق یادداشت می کرد!


 

نوشته شده توسط فرنوش حبیب نژاد در ساعت 9:33 AM | لینک  | 


قضیه اصلی این است که دقیقا ۲۰ سانتی متر این ور نقطه صفر مرزی گوشی را دستت می دهند که : خانم محترم تعطیلات دیگر تمام شد ها !



پانوشت ۱ : می خواستم به راننده بگویم مثل توی فیلم ها چند بار دور میدان آزادی دور بزند شاید زور بزنم تا احساس کنم دلم برای اینجا تنگ شده ، دیدم اصلا حس یک دورش را هم ندارم !

پانوشت ۲ : حداقل چیزی که از مشاهدات این سفر دستگیرم شد این بود که با کمال معذرت جایی که من در آن لیسانس و فوق لیسانسم را گرفتم طویله هم نبوده است چه برسد به دانشگاه ! 
در odtu تازه فهمیدم دانشگاه یعنی چه ... حیف از عمر ... حیف از پولی که اینجا خرج شد .

پانوشت ۳ : استقبال از اجرای بیچاره مکبث خیلی خوب بود. اجنبی ها را سورپرایز فرمودیم!



 

نوشته شده توسط فرنوش حبیب نژاد در ساعت 8:20 PM | لینک  |