تبعید خودخواسته را شنیده اید ؟
برمی گردم ... به زودی ... من عاشق شب های تهرانم
حوصله ندارم این روزها. خسته ام. خیلی . نوری المالکی، نخست وزیر عراق آمده است ایران و تنها نتیجه ای که برای این خراب شده دارد، کار زیاد خبرنگارهای بیچاره است. امروز عصر هم کنفرانس مطبوعاتی دارد که لابد از تلاش های ایران برای برقراری امنیت (!) در عراق تشکر کند و پایش نرسیده آن ور مرز کل حرف هایش را عوض کند، مثل مرداد پارسال .
راستش با این که اصلا آدم حسودی نیستم ولی با دیدن حجم انبوه ماشین هایی که این چند روز به شمال می رفتند تا از تعطیلات آیت ا... خمینی استفاده کنند، کلی حسادت کردم چون ۵ روز تعطیلات را یک تنه پشت خبر بودم و ۲ روز اول که احمدی نژاد در اجلاس فائو بود رسما به فنا رفتم از بس خبر تنظیم کردم.
نوری مالکی که برود تعطیلات من هم شروع می شود . الان هیچ برنامه ای ندارم. یعنی طبق معمول همیشه برنامه زندگی من و همسرم به هم نمی خورد. تعطیلات او شیفت خبری من است و تعطیلات من شیفت کاری او ! دوباره باید مثل گذشته همدیگر را در کافه ها ببینیم و مثل زوج های پاریسی فقط وقت داریم با هم قهوه بخوریم !
الان تنها به یک خواب راحت، مسافرت، نوشیدنی خنک، سیدنی پولاک و خواندن رمان دریا اثر جان بنویل (برنده جایزه بوکر ۲۰۰۵) فکر می کنم اگر این نوری المالکی احمق بگذارد ...
پانوشت بی ربط ) امروز یک وب سایت جالب از همکاران مطبوعاتی کشف کردم : خسرو نقیبی
به یاد هوشنگ گلشیری ام ...
۱۶ خرداد می شود هشت سال که رفت ... رفت و راحت شد. راحت شد از فشار، تهدید و سانسور کتاب هایش. راحت شد از بس باید تهدید می شد و اسمش در لیست سیاه قرار می گرفت که چرا نویسنده داستان اجتماعی است ، معترض است . راحت شد از بس در کوچه پس کوچه ها تهدید شد که نفر بعدی لیست قتل های زنجیره ای تو هستی که حالا فلاحیان سرش را بالا بگیرد و بداند که مردم ایران حافظه شان خراب است و برای سعید امامی لابد باید صلوات بفرستیم که با داروی نظافت راهی عدم شد.
دلم برایت تنگ شده گلشیری عزیز ، مرد تلخ دوست داشتنی . دلم خیلی برایت تنگ شده . این روزها دوباره آینه های دردار می خوانم و به تو افتخار می کنم.
حیف که نیستی .... :
" بله همین طورهاست. آدم دنبال چیز دیگری می رود ، اما به جایی دیگر می رسد... نوشتن برای من یک ضرورت بوده است. حال اگر این ضرورت همراه خطر باشد یا نباشد دیگر مسئله ثانوی است.
پس ما می نویسیم چون مجبوریم بنویسیم ".
دلم لک زده است برای یک تحریریه خوب فارسی ...
تحریریه ای که در آن حسادت های شغلی احمقانه نباشد و دوستان برای دبیر سرویس شدن خرخره هم را نجوند.
دلم یک سرویس بین الملل خوب با همکاران خوب می خواهد . بچه های شاد و با سوادی که بنشینیم و با هم بخش های خاورمیانه ، افریقا ، امریکای لاتین و اروپا را تقسیم کنیم و هر کس از اول هفته بداند که قرار است روی چه موضوعی کار کند.
دلم می خواهد فارسی بنویسم. دلم حتی لک زده است که اسم احمدی نژاد را فارسی بنویسم نه Ahmadinejad با آن j مسخره به جای ژ ! دلم می خواهد اسم نبی بری را فارسی بنویسم هرچند Nabia نوشتن هم چیزی از گندکاری هایش در لبنان کم نمی کند. دلم می خواهد گزارش البرادعی را به فارسی تنظیم کنم و جیغ بزنم از دو گانه نوشتن های همیشگی اش . دلم روزهای خرداد ۷۶ را می خواهد . بدو بدو های شانزده سالگی ... روزنامه نگاری آرمانی!
دلم یک تحریریه فارسی می خواهد که دبیر سرویس اش حداقل ۲ تا کتاب روزنامه نگاری نوین خوانده باشد و بتواند بلندی های جولان را از نوار غزه تشخیص دهد. دلم یک گزارش کامل از سفر به دارفور می خواهد که برای یک بار هم که شده یک خبرنگار ایرانی از یک رسانه فارسی خودش به آنجا رفته باشد و گزارش نوشته باشد نه اینکه دبیر سرویس لطف کند و شرح گزارش را از AFP بگیرد و بگذارد جلوی مترجم گروه بین الملل.
دلم یک صفحه بین الملل می خواهد که حداقل یک روز هم که شده تمام صفحه تالیف باشد و نه ترجمه.
دلم یک تحریریه می خواهد که اعضایش بر اساس سواد انتخاب شده باشند نه به شکل رایج باندی و فرقه ای.
دلم اتاق سرویس بین المللی می خواهد که روی دیوارهایش پر باشد از عکس های فوتوژورنالیستی برتر نه یک بورد یونولیتی بی روح احمقانه که روی آن فقط نوشته باشد فلانی گزارش بهمان موضوع را به موقع برساند یا اعضا سر ساعت ۴ حاضر باشند و خود دبیر یادش برود که بیاید!
دلم می خواست از طرف یک روزنامه ایرانی پای هوایما از موگابه می پرسیدم به چه افتخار می کند یا به محض خارج شدن ژنرال میشل سلیمان از مقرش بازخواستش می کردم که چه باجی داد که اوضاع لبنان عوض شد؟
رسانه ایرانی کی می خواهد جزئی از ماجراهای بین المللی باشد؟!! واقعا کی؟
دلم یک تحریریه خوب ایرانی می خواهد ....
