خسرو شکیبایی !
خسرو شکیبایی عزیز دوست داشتنی!
واقعا رفتی حمید هامون عزیز سینمای ایران ؟!
دیگر چه کسی آرام زمزمه کند : " دیگه این دل واسه ما دل نمیشه " ؟!
... فقط موقع اسباب کشی است که امکان دارد اشیای قدیمی را پیدا کنی که مدت هاست گم کرده ای. اشیایی که دلبسته شان بودی و هیچ وقت نفهمیدی کی و کجا ناپدید شده اند.
امروز لابلای کارتن ها و جعبه های ریز و درشت وسایل و کتاب هایم که تمام خانه را پر کرده است ، کتاب گم شده ام تیستو سبز انگشتی را پیدا کردم. افتاده بود پشت کمد بزرگی که مدت هاست جابجا نشده .
کولر را روشن کرده ام و نشسته ام لابلای حجم انبوه جعبه ها و کارتن های این خانه خاک گرفته و خودم را سپرده ام به خط های کتاب. با تیستو می رویم . می رویانم . جدول ضرب یاد می گیرم و ازنردبانی که ته آن به ابرها می رسد بالا می روم تا یادم برود از صبح تا الان چند بار موقع جمع کردن وسایل گریه ام گرفته است. از خودم تعجب میکنم .من هیچ وقت گرفتار نوستالژی نبوده ام.
پانوشت بی ربط :
چک ضمانت نداده ام که اینجا فقط مطلب سیاست بین الملل بنویسم . اینجا که دفتر روزنامه نیست !
... لابلای پرچین های هفت سالگی ام گم شده ام . سرما زیر پوست تنم می دود و کف دست هایم خالی می شوند . حس کودکی ام را دارم با قرقره بادبادک در دست . نخ بادبادک پاره می شود . با گریه می دوم و بادبادک آن بالاها می رقصد و می خندد . دستم نمی رسد .
مادر بزرگ دعا کن قد من بلند شود ...
