تبليغاتX
همان همیشگی
دل نوشت های یک روزنامه نگار ، بیرون از تحریریه


اصولا یک توصیه خواهرانه دارم برای همه:
شهربازی تشریف بردید بازی فلیپر را سوار نشوید ، اگر می خواهید تا یک شبانه روز عق نزنید !

با سپاس


 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 11:15 AM | لینک  | 



بعد از نامیدن هرچه طوفان معروف،خانمان برانداز و بدبخت کننده جهانی به اسامی زنانه هانا ، شانا ، مارینا ، کاترینا و آیکه بالاخره چشممان روشن شد به نام طوفان عزیز مذکر گوستاو !!!
چه میکنه این تبعیض جنسیتی جهانی !





نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 5:17 PM | لینک  | 


نشسته ام و شماره جدید شهروند امروز را گذاشته ام روی پاهایم و هی ورق می زنم. مطالب را می خوانم و به نام نویسندگانشان نگاه می کنم. باورم نمی شود! این چه سبک جدید روزنامه نگاری است که مد شده ؟!
بعضی دوستان یادداشتشان کلا از روی یک سری کتاب برداشته شده و خودشان هم لطف کرده اند بالا و پایینی به آن افزوده اند و تمام. ماخذ و منبع نوشتن هم که لابد تازگیها بی کلاسی محسوب می شود!
گور بابای مخاطب بدبخت . گور بابای صاحب منبع و ماخذ . گور بابای روزنامه نگاری هدفمند و تحقیقی!

پانوشت ۱ ) بعضی دوستان روزنامه نگار (؟) طوری از وقایع سیاسی - تاریخی ایران ـب دون ذکر ماخذ ـ می نویسند که گویی خود در آن برهه زمانی حاضر و ناظر بوده اند . اول شک می کنی و بعد اسامی را که می بینی می فهمی طرف در زمان رخداد حادثه پدرش هم هنوز دنیا نیامده بوده چه برسد به خودش!
ببین دوست گرامی روزنامه نگار محقق وارسته شما که مسعود بهنود نیستی با یک عمر تجربه ژورنالیستی! به اندازه وسعت بنویس. باشه؟ ممنونم. (این قسمت را به سبک گیتی نوشتم ! )

پانوشت ۲ ) یکی از اساتید دوره فوق لیسانس می گفت: اگر مطلبی تحقیقی دیدید که پانوشت و رفرنس نداشت، یعنی هویت ندارد . امروز به ارزش حرفش بیشتر پی بردم.

 پانوشت ۳ ) بعضی ها واقعا قابل ترحم هستند . مثلا ولگردهای اینترنتی . طفلک ها عقده های درونی شان را در کامنت ها خالی می کنند. خب این هم نوعی تخلیه روانی است دیگر!

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 5:57 PM | لینک  | 


ساعت چهار صبح است. از خواب بیدار می شوم.باید آماده شوم .از ۶ صبح شیفت خبری ام شروع می شود. خسته ام . هنوز خستگی چند روز گذشته در تنم مانده ...

راحتی ها وسط هال هستند و جای عبور نیست . از پریشب که آنها را آورده اند مانده است وسط پذیرایی. پوشش سلفونی روی آنها را هنوز وقت نکرده ام بردارم. باید خوب در آمده باشد ... خدا را شکر بعد از یک ماه سروکله زدن با این مبل سازهای بدقول احمق بالاخره حاضر شدند!
یاد مامان می افتم .میروم تا به موبایل او زنگ بزنم .یادم میافتد که موبایلش را قبل از اتاق عمل به من تحویل دادند. می نشینم روی راحتی های باز نشده .یاد پریروز می افتم. یاد لحظه ای که فکر کردیم مامان زیر عمل رفت ...دومین بار بود در زندگی ام که احساس کردم دنیا با تمام عظمت خود آوار شد روی سرم. نمی دانم چهره ام چطوری شد که فقط دیدم محرم دوید طرفم. ۷ ساعت عمل ... احساس می کنم ۷۰۰ سال گذشته است... خسته ام .

با کرختی چای می نوشم . روز پر خبری است. پیوستن احتمالی اوکراین به ناتو موضوع روز است . احمدی نژاد هم با تلویزیون دولتی ژاپن مصاحبه کرده و بحث ها بالاست.سفیر روسیه در سازمان ملل هم تا توانست از طرح های نظامی دولت متبوعش حمایت کرد ... موبایلم زنگ می زند . پیش شماره ۰۰۴۶ از سوئد ... می پرم . خدایا یعنی زاهده و کسری هستند ؟! رسیدند استکهلم بالاخره ؟! بعد از آن همه گرفتاری و دویدن های شبانه روزی... خودش است که گریه می کند . از خوشحالی داد می زنم ... از حال مامان که می گویم فقط گریه می کند.کسری خوب است و از آخر سپتامبر می رود مدرسه. این را از لابلای گریه ها می فهمم ...

حالا خانه ام . باید برای مامان سوپ درست کنم و ببرم بیمارستان .تلفن زنگ می زند . آقای کوبو است، رییس جدید دفتر یومیوری در تهران ... با او حرف می زنم ولی حواسم جای دیگر است ... پشت خطی دارم . توجهی نمی کنم. خسته ام از بس این موبایل زنگ زده ... حالا تلفن خانه است که زنگ می زند ... می رود روی پیغام گیر ... پرنیان است ... برای من غذا درست کرده و برای مامان هم سوپ پخته ...الان می آید و می آورد ... من محبت های تو را چطور جبران کنم پرنی گلم ...

سلفون روی راحتی ها را بر می دارم و نگاه می کنم . همه چیز خوب است . باورم نمی شود . سالهاست باور نمی کنم که در ایران کاری درست انجام شده  باشد! باید بروم بیمارستان پیش مامان تا صبح روز بعد ... خسته ام . خیلی ... می نشینم روی مبل ها و اطرافم را نگاه می کنم. همه جا بهم ریخته است و فرصت مرتب کردن خانه را ندارم ... لحظه ای چشم هایم را می بندم و بعد به این همه بهم ریختگی می خندم. مهم مامان است که زنده است و عمل خوبی داشته.مهم این است که کسری و زاهده الان سوئد هستند ... خدا را شکر. بقیه چیزها مهم نیست . دسته کلید را بر می دارم و می روم . بیرون هوا دارد تاریک می شود . بوی پاییز می آید ...



پی نوشت: اصلا مهم نیست که برگشتی بوستون ! ولی چرا بی خداحافظی ؟!
اینجا نوشتم چون می دانم هر روز سر می زنی، بدون اینکه ردی باقی بگذاری ... 

 


 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 7:1 PM | لینک  | 


چند روزی گرفتارم... 
برمی گردم زود ...


 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 12:53 PM | لینک  | 

خب تاکهیتو کودو دیشب رفت. برای همیشه برگشت ژاپن و رییس جدید که گویا تا حدی فارسی هم بلد است، این هفته کارش را شروع می کند.

خیلی غمگینم از همان دیروز عصر که آخرین عکس یادگاری را گرفتیم و هدیه اش را دادیم.برایش بطری سنتی ایرانی با لیوان های کوچکش را خریده بودیم که جان می دهد برای ساکی نوشیدن او .خیلی خوشش آمده بود، دقایق آخر قبل از رفتن هم باز sms زد و تشکر کرد .
از دفتر که زدیم بیرون من و میثم جبلی حاشیه اتوبان صدر را پیاده قدم زدیم و هرکدام وانمود کردیم که هیچ اتفاقی خاصی نیفتاده !
وانمود کردیم تا امروز که عکس را گذاشتم پشت صفحه ویندوز و نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. کودو بهترین رییسی بود که تا به حال داشتم .... لحظه آخر کنار در که برای آخرین بار با هم دست دادیم و او تعظیم ژاپنی منحصر به فردش را کرد نگاهمان در هم گره خورد . شاید از همان لحظه بود که احساس کردم دوستی واقعی مرز، نژاد و مذهب نمی شناسد.

خداحافظ خبرنگار ژاپنی عزیز . هیچ وقت فراموشت نمی کنم . کوچه آریای غربی بدون تو و چیکا غم انگیز است. خیلی ...

پانوشت : فکر نمی کنم رییس جدید مثل تو بعد از هر روز خبری برایم یک haste nabashi (خسته نباشی) sms کند!


 

  

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 6:36 PM | لینک  |