تبليغاتX
همان همیشگی
دل نوشت های یک روزنامه نگار ، بیرون از تحریریه


به کجای دنیا بر می خورد اگر زنده بودی حالا ... صبح های زود از خانه می زدی بیرون و شب بر می گشتی ... می ایستادی کنار تختم و اصرار می کردی یک لیوان شیر را حتما بخورم ... خریدهایم را می دیدی و اشک توی چشم هایت جمع می شد و می گفتی : مبارکه ...
به کجای دنیا بر می خورد اگر بودی تا نمازت را که می خواندی بروی توی حیاط و هی با باغچه ور بروی و حال کنی با درخت ها ...
به کجای دنیا بر می خورد اگر حالا نشسته بودی کنار لیوان چایت ... اخبار گوش می دادی و باز نگران آینده ما می شدی ...
به کجای دنیا بر می خورد اگر حالا می توانستم سرم را به بازوی ات تکیه دهم و گریه کنم تا این دل لعنتی اینقدر بغض را فرو نبرد ...
نظم جهان به هم می خورد اگر تو یکی از آنهایی نبودی که حالا خوابیده است زیر خاک سرد پاییزی ؟!
دیگر نیا به خوابم که مدام به یادت باشم و پشت این چراغ قرمز و ترافیک سنگین هم ، سرم را تکیه دهم به شیشه و هی حسرت بخورم که چرا فرصت خداحافظی پیدا نکردیم ...
دلم برایت تنگ شده است ... خیلی ... واژه دلتنگی را گاهی نمی شود برای دیگران توضیح داد . نمی شود به خدا ...


 

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 3:24 PM | لینک  | 


هنوز باورم نمی شود که تنها یک ساعت و نیم بعد از شروع پیش فروش بلیط کنسرت استاد شجریان (و با وجود دنگ و فنگ های سایت دل آواز) توانسته باشم جا رزرو کنم ، آن هم در یکی از بهترین ردیف ها !
چه شبی بود این شب ۲۸ مهر ۱۳۸۷ با نغمه آسمانی استاد !


 

پانوشت ) هرگز از دور اجل نغمه ی تو کم نشود ...
عالی بود استاد ... نفست گرم که ۲۸ مهر را جاودانه کردی مثل همیشه ... مستم هنوز انگار ...

  پانوشت) یک نگاه کوتاه به چهره محرم ، پرنیان و امید نشان می داد که زیاد از نمایش متابولیک کار آتیلا پسیانی خوششان نیامده است ولی من لذت بردم ... به نظر من اینکه برای اولین بار ریسک کرد و اجرایی مبتنی بر صدا و تصاویر را ضمیمه کارش کرد خیلی خوب بود ... متن هم خوب بود ... محرم می گوید به خاطر علاقه ات به پسیانی، داری با تعصب قضاوت می کنی !!!!!!!!!!!!!! 

پانوشت ) اصولا تشکل انجمن اسلامی دانشجویان مستقل با بسیج دانشجویی فرقی دارد؟!



 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 11:50 AM | لینک  | 


هنوز به طبقه پنجم سینما آزادی نرسیده بودم که ناگهان منیژه حکمت را دیدم و در حالیکه نه راه پس داشتم و نه پیش به فکر فرار افتادم که (و یادم نبود که اصولا روی پله برقی نمی شود فرار کرد !) این خاله عزیز کرده ما را دید و از همان ته سالن با صدای بلندی که خاص خود اوست و آبرویی برای طرف نمی گذارد داد زد: ای بی معرفت ... و تا آمدم توضیح بدهم که این چند وقت خیلی کار داشتم و به خدا سرم شلوغ بوده و از این مزخرفات مرا در بغلش فشار داد و کنایه زد که از فرخنده نمی دانم چرا دختر بی احساسی مثل تو عمل آمده ! و من که در حال قایم کردن بلیط آواز گنجشک ها ، دعا کردم که ندیده باشد این بلیط فیلم خودش سه زن نیست!
آمده بود تا میزان استقبال از فیلم را ببیند و داشت مدام سر معاون فرهنگی شهرداری مستقر در سینما آزادی غر می زد .تا حال مهشید و پگاه را بپرسم و خط و نشان کشیدن های خاله تمام شود و قول بدهم که این هفته حتما شام با محرم می روم خانه شان، فیلم شروع شده بود.توی تاریکی و تنگی ردیف های صندلی سالن پای دو سه نفر را له کردم تا جایم را پیدا کنم و بنشینم.تیتراژ را از دست داده بودم واین تقصیر خاله بود!
موسیقی فیلم که شروع شد حدس زدم باید کار استاد علیزاده باشد ... عمیق و دلنواز ... آرام شدم و تمام مدت تماشای فیلم برایم به آنی گذشت.مسیر برگشت را پیاده آمدم از حاشیه میرزای شیرازی و مدام فکر می کردم موسیقی چقدر زندگیست! هر چند به نظر من مجیدی خودش را در این فیلم تکرار کرده و نماینده ایران در اسکار می توانست فیلمی باشد که تا این حد بیچارگی و فقر مردم ایران را( به خاطر بعد بین المللی مراسم اسکار) نشان ندهد ، اما این چیزی از زیبایی فیلم کم نمی کند ... حداقل به خاطر موسیقی زیبایش دیدن آن را از دست ندهید! 




پانوشت) فیلم بی تیتراژ مثل بچه بدون شناسنامه است. پس به موقع به سالن بروید و اگر آشنا و فامیل را دیدید حتی الامکان فرار کنید. از قدیم کوچه ای ساخته اند به نام علی چپ


 


 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 3:55 PM | لینک  | 


 با مادرم رفته بودم سینما، برای تماشای سه زن آخرین ساخته منیژه حکمت ( یا همان خاله مژگان خودمان). از فیلم خوشم آمد ولی نه آنقدر که جیغ بزنم ولی از ترس مادر که بسیار به روابط فامیلی احترام می گذارد و خاله مژگان اگر بدترین فیلم جهان را هم بسازد، مادر از آن تعریف می کند!، چیزی نگفتم . 
امروز هم نشست خبری ویژه بهترین آثار مستند سال است و باید بروم خانه سینما. بعد از آن هم می روم اکران فیلم کنعان آخرین ساخته مانی حقیقی ... به محرم قول داده ام تنهایی نروم آواز گنجشک ها ی مجید مجیدی چون به قول خودش خیلی جگرش می سوزد که من مدام سینما بروم و خودش مدام سمینار و کنفرانس و کلاس و... داشته باشد و نتواند تکان بخورد. چشم محرم جان من تعهد اخلاقی می دهم که آواز گنجشک ها را تنهایی نبینم !
 
حالا سوال اساسی که اینجا به ذهن می رسد و می خواهم امروز اگر وزیر ارشاد عزیز یا همکارانشان بیایند ازآنها بپرسم این است که چرا همه فیلم های مطرح سال همزمان اکران می شوند و به جز ایام جشنواره فجر دیگر باید قید سینما رفتن را زد ؟!
و
به اینجا سر بزنید    .... واقعا جالبه !


 

پانوشت ) برگزیده فیلم های مستند سال عالی بود اگر وقت دارید حتما به خانه سینما سر بزنید.ضرر نمی کنید . 
پانوشت بی ربط ) دوستان عزیز اگر کسی متن کامل مصاحبه عبدالحلیم خدام با شبکه العربیه را دارد لطفا برایم بفرستد .








 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 7:52 PM | لینک  | 


جدیدا حوصله مهمانی های شلوغ دوستانه را ندارم،خصوصا که با آدم های جدید آشنا شوم و برایشان خودم را توضیح بدهم.خودم، کارم، زندگی خصوصی ام و میزان حقوقم (!) ... اصولا از توضیح دادن متنفرم.من در یک جمع شلوغ ترجیح می دهم بروم گوشه ای و چیزی بنوشم یا به کتاب های طرف توی کتابخانه اش نگاه کنم و یا حتی بروم توی آشپزخانه و آنجا را مرتب کنم، کاری که در خانه ام کمتر انجام می دهم! از بحث سیاسی در مهمانی متنفرم .چون خنده ام می گیرد که هر کس با هر نوع رشته تحصیلی و سواد مثلا لیسانس زراعت در خصوص دلایل توقف غنی سازی اورانیوم یا نتایج اخیر انتخابات زامبیا نظر می دهد! وقتی از من در مورد فلان خبر می پرسند می خندم و می گویم:اینجا تا دلتان بخواهد صاحب نظر هست، من فقط یک روزنامه نگارم!
از مورد توجه بودن، از نگاه های زیرچشمی، از چک شدن لباس و یقه و آستین که هیچ وقت در قید و بند پوشاندنشان نبوده و نیستم بدم می آید. این را گفتم که بگویم از دوستانم هرکس دوست داشت هر موقع که خواست تشریف بیاورد خانه جدیدم قدمش روی چشم ولی از من میهمانی و شلوغ کاری نخواهید.کار من به اندازه کافی شلوغ و پر سرو صدا هست.به اندازه کافی در زندگی خصوصی ام سرک کشیده می شود ... به اندازه کافی خبر و گزارش و کنفرانس مطبوعاتی را باید پیگیری کنم... این ها برای شما شاید خیلی هیجان انگیز باشد ولی برای من روتین زندگی ام شده است ... وقت های بیکاری را ترجیح می دهم بروم سینما، تئاتر ... تنهایی بروم نمایشگاه نقاشی ... با پرنیان در مورد زندگی حرف بزنم و یا با آزاده چای بخورم و سیگار بکشم. با محرم کتاب بخوانیم و موسیقی گوش بدهیم و یا در تنهایی شب بروم روی تراس و کاغذی و قلمم را بگذارم جلویم و بنویسم .
عاشق مهمانم ولی شلوغی نه! این را برای دوستی نوشتم که احساس کردم دیشب از دست من دلخور شد وقتی گفتم اهل بزم های شبانه نیستم!

من اینطوری ام . ببخشید دیگر !



پانوشت ۱ ) از خوبی های وبلاگ یکی هم این است که می توانی از صمیم قلب به بعضی کامنت ها بخندی ...

پانوشت ۲ ) از کامنت ها کاملا فهمیدم چرا ما ایرانی ها نمی توانیم ذاتا انسان های دموکراتی باشیم.


 


 


 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 11:46 AM | لینک  | 


و پاییز رسید. و آنقدر خوشحالم که در پوستم نمی گنجم. آنقدر خوشحال که دیگر ساعت کار خبری ام که تمام شود اهمیتی نمی دهم که موگابه همه پرسی را بپذیرد یا نه و یا اینکه تابو امبکی از قدرت کناره گیری کند.
برگها دارد می ریزد و کوچه زیبای پر درخت ما پر شده است از برگ های زرد ریخته و من مثل چهارده ساله هایی شده ام که پا می گذارند روی برگها و کیف می کنند. احمدی نژاد رفت نیویورک و سه شنبه در صحن سازمان ملل سخنرانی می کند .امروز اول مهر است و برایم مهم نیست که چه می گوید یا دوباره هاله نور می بیند .برایم مهم نیست که باز هر چه دوست دارد بگوید و از اقتدار ملت ایران مایه بگذارد. باد ملایمی می وزد و  تابستان لعنتی و جهنم را با خودش می برد. چه اهمیتی دارد که کروبی بیاید یا نیاید.
حالا اینجا نشسته ام پشت میز کارم کنار پنجره یک ساختمان بلند و پاییز آن طرف شیشه را نگاه می کنم. لیوان چای داغ روبرویم ... کامپیوتر را روشن می کنم، کتابم را بر می دارم، موزیک ملایمی می گذارم و به قول آزاده کاظمی به همه دنیا می خندم ....



پانوشت ۱: امروز روز تولد استاد شجریان است.لحظه ای فکر کنید دنیا بی صدای او چه جای کسل کننده ای بود.
پانوشت ۲: پاییز زیباست ولی من عاشق زمستانم.انگار با برف ها زاده شده ام.حس مرگی زیبا دارم در زمستان. فکر کنم روزی که بمیرم زمستان باشد، پر برف ... 

 

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 10:47 AM | لینک  |