تبليغاتX
همان همیشگی
دل نوشت های یک روزنامه نگار ، بیرون از تحریریه


پشت کرده ایم به دنیا و " فرانی و زویی " سلینجر را می خوانیم برای بار هزارم ، من و این معده درد لعنتی و آن مقاله ننوشته و آن موزیک پینتا ...



نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 8:2 AM | لینک  | 


۹۳ پله را باید بالا بروی چون آسانسور لعنتی خراب است و بعد بنشینی روبروی موجودی که به خودش اجازه بدهد بالا تا پایینت را بگوید و جد و آبادت را بریزد روی دایره و تو هم سفارش شده باشی که " خواهشا این بار خودت را کنترل کن و جواب سر بالا نده " . بعد طرف برود سمت پنجره و چند ثانیه ای به بیرون زل بزند و باز شروع کند به دری وری گفتن از شکل و هیکل و مدل لباس پوشیدنت . تو هم هی ناخن دو انگشتت را به هم بکشی و با گوشه لبت ور بروی که سرگرم شوی و حق و مزد طرف را توی صورتش تف نکنی ... حالا بلند می شود و از همسر و مدل زندگی ات می پرسد و می رود تا خصوصی ترین مسائلی که حالت را به هم می زند و اینکه چه می خوری و می نوشی و می کشی و ....  تو باید توی دلت لعنت بفرستی به خودت که ماندی و این کثافت خانه را به غربت ترجیح دادی ...
حالا خسته برایت چای هم می آورد که لابد چه خوب که توجیه شده بودی بگذاری به لجن کشیده شوی و این را بنوش و برگرد ۹۳ پله را پایین برو تا یادت بماند ما همچنان چوپانیم و تو فقط یک گوسفند مثل بقیه ... 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 11:40 AM | لینک  | 


حالا خواننده روسی با آن آکاردئون رنگارنگش نشسته است روبروی پیرزن و آوازی روسی را می خواند ... من تکیه داده ام به صندلی لهستانی قدیمی و سرم گیج و گرم ... گرم ... گرم ... نبضم را روی رگ کنار شقیقه احساس می کنم که می کوبد. فکر می کنم : چند نفر تا به حال به این صندلی تکیه داده اند، مست ...

 
پارانویا ، پاریس ـ تگزاس

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 2:44 PM | لینک  | 


امروز يعني بدو بدو هاي من . گز كردن شيريني فروشي ها و انتخاب كيك
امروز يعني تميز كردن خانه و ورق زدن كتاب آشپزي
امروز يعني انتخاب يك لباس
امروز يعني دوربين
امروز يعني سفارش دسته گل
امروز يعني خريدن هديه
امروز يعني تدارك شام و نوشيدني
امروز یعنی محرم موبایلش روشن باشد ، توی جلسه نباشد
امروز يعني بي خيال شدن احمدی نژاد ،اوباما، محمود عباس و سارکوزی برای یک شب هم که شده !

امروز يعني يكسال گذشت ...
  امروز يعني سالگرد ازدواج ...



 

پانوشت :
دلم نیامد پیغام پرنیان عزیز را اینجا نگذارم :  " سالگرد ازدواجتونو از درون راکتور بصورت کاملا هسته ای تبریک میگم. بفهمن با خودم موبایل آوردم بدبختم ! "

جوابیه:
اگر گیر افتادی به جناب آقازاده بگو : انرژی هسته ای حق مسلم ماست ...



نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 9:44 PM | لینک  | 


موهايش كاملا سفيد شده ولي با همان خوش تيپي روزهاي جواني اش كه در فاصله هر بازگشت به ايران پيرتر مي شد ، مي گويد : به دفتر كار من مي گفتند كاخ سفيد . از بس رفت وآمد داشتيم . من با هر دو تا سيستم كار كردم دختر ...
بعد توي صندلي تكان مي خورد و رو به صورتم مي گويد : ولي ميدوني ... دنيا دروغه !
من به درختهاي بيرون لابي بيمارستان آسيا نگاه مي كنم كه باد تكان تكانشان مي دهد . او پيشاني ام را مي بوسد و مي گويد : تو چرا از اون روز كه برگشتم، خونه من نيومدي ؟! موهاتو چرا كوتاه كردي دختر !؟


نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 8:23 AM | لینک  | 


این روزها مشغولم با یک پازل هزار تکه ای خیلی سخت از یک منظره بومی آفریقایی ...
یکی از سخت ترین کارهای دنیا ...انگار تکه های ذهن پریشان خودمان است که جمع و جورش می کنیم ... 
 ساعتها مغزم را به بازی می گیرد و تمرکزم را بسیار بالا می برد ...
هرچه باشد قطعا از یوگا و مدیتیشن و این مزخرفات بهتر است ...

 

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 10:8 AM | لینک  | 


هوای حوصله ابری است ...


نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 10:36 AM | لینک  | 


چهره اروپایی اش را بر می گرداند سمت من و می گوید :
 از تندی خردل خوشم می آید ، عین زندگی است ...


 

 

نوشته شده توسط فرنوش  در ساعت 2:28 PM | لینک  |