ملاقات و گفتگو با سید محمد خاتمی جذاب و دوست داشتنی بود ... چه فرقی می کند روزنامه نگار باشی یا نباشی ...
رییس جمهور باشد یا نباشد ...
ای کاش برای انتخابات کاندید نشود ...
پرستو ها کوچ می کنند
یا ما خط کوچ شان را هر سال در آسمان دنبال می کنیم ؟!
" نجیب محفوظ "
پ.ن. : وسط این روزهای بد ، چه خوب است که خبر می رسد پیام عزیزی عزیز ما زنده است و حالش خوب است .... خوب است و می تواند باز همه حرف های دنیا را با آن چشم های گرد و شیطانش بگوید ... خوب است و می تواند بهترین تئاترهای دنیا را به صحنه ببرد ...
اولين نفر از جمع پنج نفره كلاس مان بودي كه پايان نامه ات را دفاع كردي ... هميشه پيش خودم مي گفتم چه همتي دارد اين پسر كه هر هفته از اردبیل به تهران مي آيد ...
حالا رفته اي زير خروارها خاك و من ، من بي معرفت بعد از يك ماه بايد بفهمم كه پيوند مغز استخوانت جواب نداده بود، مسعود ناصر آزاد خبرنگار لاغر و متين
حال تو را نمي فهمم چون هنوز زنده ام ولي به دختر دوساله ات كه فكر مي كنم اشكم سرازير مي شود ... من حال دختركان پدر از دست داده را خوب مي فهمم .
یادت باشد یک نهار در یک رستوران خوب به من و منظر بدهکار بودی برای تولد مریم ، دخترت ...
پاییز برای پرداخت چه می رود
با آن همه پول زردش ؟!
" پابلو نرودا "
اول صبح است. بلند مي شوم و مي روم كنار يخچال كه آب بخورم... پايم به چيزي گير مي كند، چراغ ها را من خاموش مي كنم زويا پيرزاد ... روي ميز ، این سه زن مسعود بهنود ... روي مایكروفر، شماره آخر شهروند امروز ... كنار تلفن ، مطالعات انتقادی دکتر دادگران... توي كيفم ، عسکر گریز آصف سلطان زاده ... توي كيف محرم، روزنامه نگاری شهروندی... توي فاطمي، كنار نشر مركز مي ایستم... توي كريم خان، جلوي نشر چشمه ... توي دفتر يوميوري نگاهي به ماهنامه فلسفه و ادبیات ژاپن مي اندازم... کنیچی کوبو برایم یک شعر ژاپنی ترجمه می کند... براي دكتر عقيلي هديه روز معلم را كه از ارديبهشت تا الان فرصت نكرده بودم ببرم کادو می کنم... خب هديه برای استاد راهنمای پایان نامه طبعا كتاب است... برای پرنیان، در زمانه ی پروانه ها خوليا آلوارز را می برم که این روزهای سخت سرگرم باشد ... دايي شاهرخ زنگ مي زند و آینه های دردار هوشنگ گلشيري را مي خواهد ... مریم پاي تلفن مي گويد : کافه پیانو فرهاد جعفری را خوانده اي ؟
وای ... حالم دارد به هم مي خورد ... همه جا بوي گند كتاب مي دهد ...
پدربزرگ می گوید : با میرزا حسین خان مخبر الدوله میرسعیدی، رییس خزانه داری کل کشور، از میدان فوزیه... می گویم : میدان امام حسین... نگاهم می کند و می گوید:بله! می رفتیم سمت سه راه ژاله ... درمی آیم که: الان میدان شهدا است اسمش ... زل می زند به من و می گوید: بله! میدان شهدا ... که یکی از دوستان را سفارش کنیم که از بیمارستان شوروی ها ... یواشکی می گویم : یعنی آبان ، بیمارستان آبان .... چای را سر می کشد و می گوید: بله بابا جان! بیمارستان آبان .... انتقال دهند. مسیرمان از میدان فردوسی بود... این بار با عصبانیت و شک به من نگاه می کند و می پرسد : اسم میدان فردوسی را که هنوز تغییر نداده اند ؟!