نفرستید . جان مادرتان نفرستید این ایمیل های تبلیغاتی را توی این اینباکس بدبخت که از دیروز تا الان 32 تا ایمیل باز نشده دارد. بعد هم که باز می کنی می بینی یارو هرچه دم دستش داشته دی وی دی کرده و فرستاده ! از آموزش آلمانی در خواب! تا حفظ حافظ در یک روز !
آخر شما به چه فکر می کنید که مثلا عکس سینه برجسته خانم جولیا رابرتز را مناسب دی وی دی کردن می بینید یا سریالهای آبکی تلویزیون ایران را ! به هرچه می پرستید من نه آرایش لبنانی و خلیجی به دردم می خورد نه شینیون های فانتزی . باور کنید موهایم کوتاه کوتاه است نیاز به آموزش مسائل زناشویی هم ندارم .... فال هفته هم نمی خواهم فعلا سرنوشتمان را تا یک دهه آقایان پیشاپیش رقم زده اند طوری که نیازی به فال نباشد !
راه های جذب همسر به زندگی هم احتیاج ندارم چون همسری که با این راه ها باید جذب زندگی شود می خواهم 70 سال سیاه نشود ! نه سریال lost را احتیاج دارم و نه جدیدترین خبر از زندگی خصوصی برادپیت و نه شیرینی پزی به سبک خانم ها ساناز و سانیا ....
نفرستید . جان مادرتان این ایمیل های تبلیغاتی را نفرستید!
توی یکی از چند ده شهرکتاب پایتخت هستم؛ ویترین فرهنگی یک کلان شهر. فروشنده ایستاده است بالای سرم. ساعتم را که نگاه می کنم می بینم دقیقا 7 دقیقه است ایستاده بالای سرمن که دارم ردیف کتاب ها را نگاه می کنم. بر می گردم و نگاهش می کنم با تعجب . زل می زند به من . سرم را برمی گردانم و بقیه ردیف ترجمه ها را نگاه می کنم که دیگر این " زیر نگاه بودن" امانم را می برد و می پرسم : امری دارید ؟ با قیافه حق به جانب می گوید : 10 دقیقه است دارید می گردید خب بخرید زودتر دیگه.خسته شدم با زبون روزه! نگاهش می کنم و می گویم : ببخشید ! روی دوش شما سوار شده ام مگه ؟ سیب زمینی که نمی خوام بخرم که بریزم توی کیسه و وزن کنم و برم ، دارم کتاب می خرم . ابروهایش را بالا می کشد و فانوس دریایی ویرجینیا وولف را نشانم می دهد و می گوید : خب این سه تا مگه یکی نیستن ؟ می گویم : یکی اند ولی با سه ترجمه متفاوت و سه ناشر متفاوت : بهمن فرزانه ، خجسته کیهان و صالح حسینی! با عصبانیت می گوید : چه فرقی میکنه!
داشتم فکر می کردم چه اتفاقی می افتاد اگرشهرداری با این سازمان عریض و طویل خدای نکرده زبانم لال دو تا کارشناس کتاب یا ادبیات یا نه اصلا چهار تا آدم که توی زندگی شان دو تا کتاب درست حسابی به جز کتاب های عشقی و فال هفته و قورباغه را قورت بد ه، خوانده اند بگذارد توی کتابفروشی هایش که وقتی مشتری ایستاده است و در حال انتخاب است حس نکند کسانی مثل پاسبان ها مراقب اش هستند که نکند کتاب بدزدد!
یاد کتابفروشی کامران جمشیدی می افتم که چه روزهای را در آن سر کردیم . یادم است روزی پول به اندازه کافی نبرده بودم و باید از بین دو کتابی که می خواستم یکی را انتخاب می کردم .با پررویی ایستاده ام در کتافروشی طلوع به خواندن که فقط یکی را بخرم. کامران برایم صندلی آورد و گفت :راحت بشین بخون ! یا کتابفروشی وحید غفاری که به بچه ها کتاب قسطی می فروخت. توی کتابفروشی منیرو روانی پور ، بابک تختی همیشه می آمد و در مورد هر کتابی که برداشته بودی کلی راهنمایی ات می کرد حتی همین حالا هم وقتی نشر چشمه یا مرکز می روم وقتی به خودم می آیم می بینم گاهی یک ساعت است که در حال دیدن ردیف کتاب های مختلف هستم.
این روزها به آگهی شرکت های مختلف که نگاه کنی می بینی برای یک شرکت خدماتی هم که نظافتچی می خواهند در آگهی نوشته اند حداقل لیسانس مسلط به انگلیسی و کامپیوتر اما تاسف آور است که همیشه وقتی پای کتاب وسط می آید هر کسی لیاقت ورود به حریم کاری آن را پیدا می کند!
ردیف عکس های مطبوعاتی دادگاه را نگاه می کنم . چشمم به محمد قوچانی می افتاد ؛ دلم می گیرد. به آقای Pall Mall طوسی که دستش را تکیه داده به پیشانی و زل زده به عکس مسعود باستانی می گویم : راستی کاش قوچانی وقتی آمد اعتماد ملی یک دفعه بعضی از آن تیم قبلی را حذف نمی کرد؛ دوستانه نبود . بر می گردی و صاف نگاهم می کنی که : تو چرا این حرف را می زنی ! کار مطبوعات که شوخی نیست . نیرویی که قوی باشد توی تحریریه می ماند . نویسنده ضعیف باید حذف بشود؛ محمد بهترین کار را کرد ...
می دانی گاهی از این همه حرفه ای بودنت – این حرفه ای بودن مطبوعاتی خشن ات که می دانم کاملا منطقی هم هست – لجم می گیرد !
پانوشت : شرق رفع توقیف شد
توی این هاگیر واگیر کلافگی ، بلاتکلیفی مملکت ، تعطیلی روزنامه ها و بیکاری مطبوعات چی ها که حسابی اخلاق روزنامه نگار جماعت گه مرغی هست واقعا انصاف نیست مچ پای آدم ضرب ببیند و از جایت هم نتوانی تکان بخوری و آقای Pall Mall طوسی هم رفته باشد پایین بیلیارد بازی کند و موبایلش را هم نبرده باشد و سرایدار هم که فرت فرت از طبقه پنجم رد می شد کلا غیبش بزند که سفارش کنی آقای Pall Mall را صدا بزند و مادر را هم نخواهی تلفنی خبر کنی چون می دانی آن لاین همه دنیا خبر می شوند So that طبعا کسی نیست که الان یک لیوان چایی بدهد دستت حالت جا بیاید یا ایضا آن کتاب لعنتی جنس ضعیف اوریانا فالاچی را که دیشب نیمه کاره ماند .... آخ !
تمام طول مصاحبه با عباس معروفی را من و آقای Pall Mall طوسی گریه می کردیم . زیرسیگاری ها پر شد و لیوان های چای خالی ... حالا هوا تاریک شده و تک نور زرد موضعی روشن گوشه خانه دارد متکبرانه به ما می خندد.
فکر می کنم چه شد که سرمایه های این خانه رفتند و زباله های غیر قابل بازیافت اش باقی مانده اند ...
نگران این نیستم که بی حوصله ردیف نوشته های سابقم را در هرچه توقیف شد می بینم . نگران این که مدتی است کتاب های تازه خریده یا هدیه گرفته را نخوانده ایم هم نیستم . حتی نگران نیستم که روزنامه های بی خاصیت باقیمانده ، سفر چاوز را پر اهمیت جلوه می دهند یا مرآتی ۲۰:۳۰ به ریش همه مان می خندد و گزارش از کهریزک تازه رنگ شده می گیرد (اینقدر ابلهند که نمی فهمند بازتاب نور پرژکتور هایشان توی دوربین نشان می دهد که تازه چند روز است که این دیوارهای مخوف رنگ شده اند). من نگران این حس تعلیقی هستم که مثل وزنه ای آویخته از طنابی فرسوده همینجا وسط دلم تکان تکان می خورد و مثل کارتون ها که طناب رشته رشته پاره می شود ،دارد همه چیز را نابود می کند.
یعنی بدم می آید از دکترها وقتی عجیب و پیچیده آدم را نگاه می کنند و هی چند تایی با هم اصطلاحات علمی نامانوس غریبی که نمی فهمی تحویلت می دهند. گاهی فکر می کنم خودشان می دانند چه شغل مزخرفی دارند ... وقتی سر صبح درد طرف را می کشاند بیمارستان ، خوب مثل آدم توضیح بدهید چه مرگش است دیگر !
یعنی مهسا من هلاک آن خنده هایت هستم که وقتی از پله های اوین پایین آمدی توی بغلم گفتی : فرنوش واقعا آزاد شدم ؟! ....
