حکم مسعود را دادند ... شش سال ... این قاضی ها با این عدد و رقم ها چه می کنند ؟! ... این اعداد که می دهید اسمش سال های زندگی آدم هاست بی انصاف ها ... مهسا جانم چکار کنم برایت که آرام شوی؟ جز دلداری هایی که خودم هم از آنها بیزارم ...
نشسته ام اینجا با یک لیوان چای که یخ کرد وقتی عددها را دید ، وقتی صدایت را غمگین پشت خط شنید ، وقتی سرم تیر کشید وقتی پاهایم یخ زدند .
این عددها زیادند برای عمر آدم ها خیلی زیادند . دارم حساب می کنم می شود چند روز ، چند ساعت ، چند دقیقه و ثانیه .. چکارها می شود در آن کرد ! چقدر می شود نوشت ! چند روز خورشید را بالای سرت حس می کنی چند بار باران می بارد؟ چند بار می خندیم چند بار گریه می کنیم ؟عددها زیادند آقای قاضی! نگو به اندازه انگشتان یک دست !به روز حساب کن به دقیقه .. چند روز چند دقیقه باید مهسا تنهایی را تحمل کند ...
ما چند دقیقه چند عمر به اندازه چند بهار باید حقیر شدنمان را تحمل کنیم آقای قاضی !؟
این را هم بخوانید لطفا ...
اصلا لازم نیست یک فاجعه رخ داده باشد که بتوانی از پارک وی تا میدان ولی عصر را یک تنه پیاده بیایی و گریه کنی ... گاهی یک اتفاق ساده ، خیلی ساده مثل حساب کردن اینکه در فاصله شماره 300 تا 400 مجله فیلم چقدر بزرگ شده ای می تواند تو را ساعت ها به گریه بیاندازد ...
هی تو افضلی ! با تو ام جادوگر مدرسه ... تو که هر چند روز یک بار جلوی در دبیرستان چند نفر را مامور می کردی که کیف هایمان را بگردند که خدای نکرده چیزی که فرهنگ مملکتمان را به باد بدهد توی کیفمان نباشد. یادت هست چون جا سوییچی من یک قلب بود که داخل اش مهره های رنگی داشت ، دو ساعت تمام توی دفتر مدرسه برایم پرونده درست کردی و نمره انضباطم را کم کردی؟ یادت هست چون معلم تربیتی(!) بودی سرم داد زدی که :خبر مرگت به جای درس خواندن از این شلوار های آمریکایی می پوشی (منظورت جین بود ؟!) ؟ آره می پوشم هنوز هم . تازه خبر نداری فوق لیسانس روزنامه نگاری هم گرفتم از همان رشته هایی که تو ازشان نفرت داشتی و حالا هم همه ما خبرنگارها پولمان را از آمریکا می گیریم!! !!!!!!!!!! یادت هست وقتی زنگ تفریح عواملت را فرستاده بودی کیف بچه ها را بگردند و توی کیف من کتاب تولدی دیگر فروغ را پیدا کردی انگار شهر روم را گرفته باشی فاتحانه کتاب را توی هوا تکان می دادی و می گفتی : من اجازه نمی دهم شعر های این زنیکه هوسران توی مدرسه ام دست به دست شود ؟
نه تو یادت نیست برایت عادی شده بود ولی من یادم است یکی از بهترین بچه های مدرسه مثلا نمونه شهرت را چون با دوست پسرش در خیابان دیده بودی اخراج کردی و من بعد ها شنیدم که او برای همیشه درس خواندن را ول کرد ! دختری با آن استعداد ... اسمش سونیا بود ..حالا یادت آمد جادوگر؟!
روزهایی که قرار بود کیف ها را بگردی بچه ها هرچه داشتند می ریختند توی جوی آب کنار مدرسه ... بعد از ظهر جوی پر می شد از رژ لب و عکس هنرپیشه ها و دوست پسر هایشان ... پسر های مدرسه سجاد از کنار جوی که رد می شدند می خندیدند و می گفتند: باز هم غنیمت های جنگی ! خب عجوزه به خودت افتخار کن و به آن همکارهایی که باعث شرم نظام آموزشی بودند ... یادت هست به ما می گفتی : مقنعه را روی کاپشن بپوشید که برجستگی های بدنتان معلوم نباشد؟! خیلی موجود منحرف و حقیری بودی ...
داشتم فیلم فرانسوی کلاس را می دیدم که یاد این خاطرات افتادم . اینقدر در مقابل آن دانش آموزان فرانسوی حس حقارت کردم که نزدیک بود گریه ام بگیرد مخصوصا سکانسی را که برای اخراج معلم بیچاره که از اول سال آنها را تحمل کرده بود امضا جمع می کردند! به آنها از همان ابتدای زندگی شان یاد می دهند که از حقوق شان دفاع کنند . یاد می گیرند اعتراض کنند و خفه نشوند. یاد می گیرند همه باید به هم احترام بگذارند .نظام جاسوس پروری را امثال تو پرورش می دادند که از بغل دستی ات خبر ببر و در برابرش شاگرد اول منطقه بشو ! این ها را شاید اگر مخاطبان جوان تر این وبلاگ بخوانند باورشان نشود ولی هم نسل های من این روزهای کثیف را خوب تجربه کرده اند!
شنیده ام که کتاب های درسی خصوصا تاریخ قرار است تغییر ماهوی پیدا کند و در مدارس هم دوربین نصب شود خنده ام گرفت که به نسل انقلابی مان چه قدر اعتماد داریم و امریکای جنایتکار و صهیونیسم فاسد و بریتانیای شیطان و سوئد نوبل بده تا کجاها نفوذ کرده است! آموزش و پرورش پایه سایر بخش های کشور در تمام دنیاست و ما چقدر ، چقدر زیاد با همه دنیا فرق داریم!
پانوشت : دلم برایت سوخت افضلی وقتی شنیدم پسرت به خاطر مواد در زندان است ؛کاش این وقتی را که برای عذاب دادن به بچه های مردم صرف کرده بودی ، برای خانواده ات می گذاشتی بیچاره!
پاییز بوی تو را می دهد؛ وقتی صبر می کردی سرویس مدرسه ام بیاید ، سوار شوم و بعد خودت ماشین را روشن کنی و بروی ؛ وقتی یک کیت کت کوچولو برایم باز می کردی و خودت هم گازی به آن می زدی ؛ این روزها بوی نارنگی هم می دهد از این سبزها که ترش تر اند، از همان ها که خودت هم دوست داشتی . پاییز بوی پاک کن های آلمانی را می دهد که برایم می خریدی و هی می گفتی : " دقت کن اشتباه نکنی که هی با این پاک کن بیفتی به جان دفترت ". یاد ساندویچ همبرگر هم می افتم که برای ناهارم می خریدی وقتی شیفت عصر بودم.
پاییز بوی تو را می دهد ؛ بوی همه پدرهای دنیا که از دور کلاس رفتن بچه هایشان را تماشا می کنند. نه! قول می دهم گریه نکنم قول می دهم به بچه های هفت ساله دست در دست پدرها حسادت نکنم حتی قول می دهم سرویس مدرسه و همبرگر را هنوز دوست داشته باشم ولی انتظار نداشته باش اصلا انتظار نداشته باش بتوانم بدون تو لب به آن کیت کت های کلاسیک بزنم ...
برادر من یک موجود فوق العاده است با اینکه کوچکتر است و شاید به شکلی او را بزرگ کرده ام اما هنوز گاهی از شخصیت عجیب اش به هیجان می آیم . انسانی به شدت هنرمند و با سواد که گاهی من روزنامه نگار معلومات کم آورده ام را از او سوال می کنم . احتمالا فیلمساز می شود ولی اگر وسط کار ول کرد و رفت مثلا فلسفه بخواند من اصلا تعجب نمی کنم . یک فرهنگ متحرک فیلم است با عقاید عجیب و غریب و روحیه چت هنری . امکان ندارد اسم فیلمی بیاید و او البته اگر سوال کنی- معتقد است آدم ها لازم نیست الکی حرف بزنند مگر اینکه از آنها سوال شود- به اندازه خود گروه تولید اش از آن نداند، شیفته استاد شجریان و هر آنچه موزیک نخبه جهانی باشد است. یک زویی کامل ؛ بد اخلاق، غرغرو، رک و با سواد. اتاق اش بی نظم ترین جای جهان است و روی بعضی از اشیا به قطر یک سانت خاک نشسته؛ یک اتاق ماورایی که قدغن کرده هیچ کس حق تمیز کردن آن را ندارد. کشوی میزش همیشه مرا وسوسه می کند و کافی است قصد دست زدن به وسایلش را داشته باشی ندیده می فهمد.آخرین بار که می خواستم به آن دستبرد بزنم پارسال بود که خودش تیله هایش را آورد و گفت بیا نمی خوامشون! سوار ماشین این زویی تمام عیار که می شوی ممکن است خودت را پرت کنی بیرون از بس موزیک های عجیب دارد و از بس به ماشین های بغل دستی فحش می دهد.او را مدام در حال ریز ریز نوشتن دیده ام ولی نمی دانم نوشته هایش کجاست مطمئنم فیلمنامه است. هفته پیش که دکتر مصفا کتاب جدیدش را به پدر بزرگ تقدیم کرده بود وقتی راجع به شعر هرگز هیچ از او پرسیدم طوری برایم در مورد آن صحبت کرد و از مقاله سی سال پیش دکتر غلامحسین یوسفی در نقد آن گفت که احساس کردم با یک مرد پنجاه ساله روبرو ام! تا جایی که من می دانم توی خانواده کوچک ما سیمور و بادی و فرانی نبوده برای همین مانده ام این زویی عجیب و غریب از کجا پیدایش شد که مادر روزهایی که از دست اش عصبانی است با خشونت رو می کند به من و می گوید : تو اینجوری بارش آوردی ها !همه اش تقصیر توئه.
بدترین بخش ماجرا هدیه خریدن برای اوست چون یا آن کتاب و موزیکی را که برایش خریده ای ، دارد و یا از آنچه خریده ای خوشش نمی آید و خیلی رک می گوید : مرسی و می فهمی تا آخر عمرت از آن استفاده نمی کند!
این ها را نوشتم که بگویم دیشب که برایش sms زدم که مستند زندگی رامبراند را ببیند در جوابم نوشت : دارم میبینم گلم!
" گلم " ؟!
قضیه اینجاست که این موجود به شدت دل رحم و مهربان در عین حال هیچ وقت عادت ندارد از فرم زیر پوستی و فلزی اش بیرون بیاید و عبارتی مثل گلم را به کار ببرد . برای همین با هیجان به او زنگ زدم تا مطمئن شوم خوب است که با مهربانی گفت : یعنی چی خودمم دیگه . بعدا زنگ بزن الان دارم مستند رو می بینم ! خیالم راحت شد که اتفاقی نیفتاده و او همچنان زویی ترین برادر دنیاست.
دلم یک پایه برای پیاده روی های طولانی می خواهد از غروب تا شب ؛ کسی که غر نزند پاهایم درد گرفت یا دلش سر هر چهار راه چیز برگر بخواهد ... کسی باشد که هنوز موزیک جز یا آوازهای استاد شجریان را دوست داشته باشد . کسی که هی نپرسد به نظرت انتخابات فلان کشور چه می شود یا توی تحریریه چکار می کردید ؛ کسی که از شب های تهران لذت ببرد هرچند رییس خیابان پاستور اش هنوز احمدی نژاد باشد ... کسی که هی نخواهد جلوی بوتیک ها بایستد و نچ نچ کند ....
خنده دار است اما گاهی دلم می خواهد مثلا می شد یک دوست ویژه شیفت عصر داشته باشم تا نیمه دوم سال را که دیوانگی هایم عود می کند پا به پایم پیاده روی کند و نگران نباشد که الان باران می گیرد یا برف می بارد ؛ کسی مثل فرانسوا لونن ... یادش به خیر
بعد نوشت : چه خوب که فارسی بلد نیستی بعضی جملات را فقط باید ایرانی باشی تا بفهمی؛ ترجمه حس اش را می گیرد
خب این اصلا بد نیست که بازیگر حتی نه چندان الیت ، داستان نویس شود ؛ حتی بد نیست که یکی از معروفترین ناشران - که این روزها کتاب بهترین نویسندگان خون دل خورده ایران را با نازو کرشمه وصله پینه شده منتشر می کند - آن را چاپ کرده است ؛ و حتی مشکلی نیست که قشر کتاب نخوان کشور با دیدن اسم بازیگر مجبور شوند کمی هم پول بابت کالای فرهنگی بدهند و دغدغه شان تنها ماهیتابه مارک دسینی و ماست ساز فیلیپس نباشد ولی مشکل دقیقا اینجاست که کتابفروشی این ناشر محترم که سال ها به عنوان یک کتابفروشی نخبه معروف بود حالا درست در زمانی که عباس معروفی کاندید جایزه پن می شود و آداب بی قراری یعقوب یاد علی قرار است جایزه حقوق بشر بگیرد ، کتاب این خانم بازیگر را چهار تا چهار تا به ویترین چسبانده است و از شیشه سمت چپ که نگاه کنی نه ردیف کارهای بوردیو را می بینی و نه آثار تجدید چاپ شده گلشیری را ... خم شدم شاید از گوشه ای طرح جلد کتاب جدید پاموک را ببینم که کتاب خانم بازیگر نگذاشت ، جلویش را گرفته بود!
خوب می دانم شرایط بعد از انتخابات برای اکثرمردم سخت بوده ؛ این را هم می دانم که اکثرا درگیر ناراحتی های بعد از آن هستند ؛ می دانم همه یا حداقل خیلی ها برای دوستان در بند نگرانند ولی به خودم حق می دهم که این روزها شاید بیشتر از خیلی های دیگر زجر بکشم و به قول بچه ها رفته باشم در غار تنهایی و همدمم شده باشد این وبلاگ فسقلی ... چون برخلاف خیلی از آنها سال طولانی را با نوشته های احمد زید آبادی گذرانده ام و همیشه حتی وقتی قلم مطبوعاتی ام خیلی آماتور بود آرزو داشتم روزی مثل او بتوانم تحلیل های فلسطین و اسراییل را بنویسم یا وقتی از مهسا امر آبادی می گویم حق دارم چون سال ها با هم در یک خانه بودیم . با هم حرف می زدیم ، غذا می پختیم و می نوشتیم ... وقتی از فاطمه ستوده می گویم حق دارم چون تمام دوره فوق لیسانس روزنامه نگاری را در یک کلاس و کنار دست او بودم .چون همیشه نوشته هایمان را در مطبوعات به هم نشان می دادیم .... وقتی از مسعود باستانی می گویم حق دارم چون نه تنها همسر یکی از بهترین دوستان ماست بلکه از سال 76 و انجمن دهگان قدیمی همکار و هم روزگار بودیم ؛ با هم بزرگ شدیم ... وقتی از محمد رضا یزدان پناه می گویم حق دارم چون نمی توانم فراموش کنم که به محض ورود به روزنامه نوشته هایش را با هیجان و شادی خاصی برایم می خواند و تا بوق سگ توی دفتر روزنامه می ماند و کنار نوشتن سایت طراحی می کرد .... وقتی از عبدالله مومنی می گویم حق دارم چون شاید فقط محرم می داند که چقدر دل رحم است ، چقدر انسان است .شاید باور نکنید اما او حتی به گروه های فشار دوره دانشگاه هم عطوفت نشان می داد ... وقتی از رضا نوربخش می گویم حق دارم چون جز احترام و احترام از او و همسرش زهره ندید ام ...
زندگی بعضی از اصناف عجیب به هم گره می خورد ؛ روزنامه نگاری یکی از آن هاست . این روزها به خودم حق می دهم حتی اگر منطقا عقلانی نباشد ...
این تهیه کننده سری جدید پلنگ صورتی چه فکری کرده که از این موجود نوستالژیک دهه هفتادی روشنفکر شخصیتی با کلام و احمقانه ساخته است و رنگش را صورتی تر کرده ! یعنی یک ثانیه حتی با خودش فکر نکرده ممکن است یک نسل بدبختی هنوز یک گوشه از دنیا باشد که لبخند گمشده نسل فلک زده اش را در همان سری قدیمی با موزیک آشنا و تصاویر نوعا سورئال اش پیدا کند؟
آن خالق مرحوم سری اول خودش عقل اش می رسید که اگر لازم باشد برای پلنگ صورتی و رقیب سه گوش احمق اش صدا بگذارد ؛ اگر می خواست می توانست مثل کارتون های هزاره جدید لقمه را برای تماشاگران بجود و در دهان مبارک شان بگذارد.
هنوز بازی پلنگ صورتی با یک خط سیاه صاف تک بعدی از ذهنم بیرون نرفته که توی پناهگاه و زیر بمباران عراقی ها مبهوتم کرده بود که واقعا چطور می شود وارد یک خط شد و از توی آن یک خانه و یک پیانو صورتی بیرون آورد ؟!
