کافه یعنی جایی که دنج باشد ؛ کمی تاریک با آدم های تقریبا آشنا نه در حد صمیمیت در حد تکان دادن سری یا دستی ... صندلی هایش باید چوبی باشد از این مجاری یا لهستانی قدیمی ها با میزی که روی اش را هزار نفر یادگاری نوشته باشند یا شعر. کافه یعنی جایی که موزیک اش آکاردئون باشد یا ترومپتی چیزی ؛ باران عشق نباشد یا گیتار اسپنیش مثل پیتزا فروشی ها .
باید هر طرف که می چرخی صندلی جیر جیر کند تا تمام خستگی پشتت را خالی کنی ناغافل. کافه یعنی جایی که منو ندارد که هر آشغالی را جلوی اش یک واژه گلاسه بگذارند و ذوق کنند که کلاس مکان بالاست . کافه یعنی نور موضعی ، موزیک ، چای ، قهوه و سیگار؛ یعنی از پنجره اش به بیرون زل زدن و ساعت ها مردم را تماشا کردن...
کافه چی یعنی آدم اهل حال که هی مودب نباشد و برود روی اعصاب که مدام بیاید میزت را پاک کند و منو بیاورد و هی بپرسد منتظر کسی هستید یا نه ... کافه حتما جایی نیست که پنج نفر دور یک میز بنشینند وحرف های سیاسی بزنند یا تبدیلش اش کنند به تحریریه روزنامه ؛ یا دو نفری بروند توی بغل هم که یاد اتاق خواب بیفتی ... جایی نیست که هی موبایل ها زنگ بزنند و هی بغل دستی ات از دوست پسرش بلند بلند حرف بزند ...
کافه جایی است که نیاز داری ساعت هایی از هفته خودت را روی صندلی اش ول کنی ، چایی تلخ ات مزه مزه کنی و بروی توی خلسه خودت ...
اینطور موجودی است آدم که گاهی هوس دلخوشی های احمقانه می کند .
پانوشت : لینک دانلود باز هم از حمید :
www.hamidnevesht.blogspot.com/2007/07/blog-post.html
دیشب پتوی بابا را کشیدم رویم.دلم می خواست خواب های او را ببینم... دلم می خواست بدانم وقتی اینجا دراز می کشیده به چه فکر می کرده
درخت های باغچه اش دیگر پاییزی شده و بیلچه نارنجی اش هنوز آنجاست لابد...
چهار سال است پایم را توی حیاط نگذاشته ام،توی پارکینگ نرفته ام حتی در کمد لباس هایش را باز نکرده ام.. .ولی دیشب دلم پتویش را خواست.چنین آدم مزخرفی هستم من که با خودش هم لج می کند .
تصور کنید دو روزنامه نگار به شکلی اتفاقی بدون آشنایی قبلی و سر میز شام یک مهمانی روبروی هم نشسته اند . یک دفعه یکی از آن ها که تمام طول مدت شام داشته آن یکی را نگاه می کرده بپرسد حدود 20 سال قبل تو فلان مهد کودک نمی رفتی ؟ روزنامه نگار دیگر که شوکه شده است می گوید : چرا دقیقا همانجا !
روزبه نگاهم کرد و گفت : تو شلوار پیش بند دار قرمز می پوشیدی ... چشمها همان چشم هاست ...
هنوز باورم نمی شود پسر بچه ای که حدود 20 سال پیش هر روز با هم قهر و آشتی می کردیم امروز روبرویم ببینم . تقریبا همه گیج بودند . بعضی غذاها دست نخورده ماند . ما زل زده بودیم به هم ...
موقع رفتن گفتم : ببخشید ... پرسید چرا ؟ گفتم : موهاتو هر روز می کشیدم ... هر دو تا خندیدیم ... حس عجیبی توی فضا بود . یعنی دنیا اینقدر کوچک است ؟!
از دیشب مادر یک همستر کوچولو شده ام به نام " نیکی " ... تا چهار صبح توی چرخ و فلک خانه اش بدنسازی کار می کرد ... الان هم خواب است هنوز ... صبح زود بلند شد و خواب آلود یک نصفه گردو را خورد و دوباره خوابید !
مرسی از لطف محی ، امید ، پرنیان ، فرزاد ، امیر ، محمد و سعید که مهمانی بی نظیری برایم گرفتند بعد از این چند ماه لعنتی بعد از انتخابات که حسابی پکر بودم ...
مرسی از جانی واکر فقید که به لطف اش هنوز گیجم !
Deficit هستند بعضی لحظات . در زبان ما ترجمه ندارد توی لغتنامه ها می نویسند کمبود یا نبود ولی این نیست . deficit یعنی خلاء بعضی حس ها ، بعضی لحظات ، بعضی اجسام ... نبودن چیزی که باید در یک آن باشد و نیست ... حس اش منحصر به فرد است مثل جمع کردن گیلاس های خالی بعد از رفتن یک مهمان است وقتی هنوز بوی الکل توی فضا هست ولی مهمان نیست ... deficit زندگی آدمها با هم فرق دارد حس ها هم همینطور فرق اش در یاد آوری نیست یا نوستالژی در نبودن آن عنصر اصلی است ...
Deficit مثل موزیک کلینت منسل در مرثیه ای برای یک رویا است همان خلاء بی وزنی که ترجمه ندارد ....
پانوشت : موسیقی کلینت منسل را می توانید از لینک وبلاگ حمید دانلود کنید . مرسی حمید
چه بنویسم برایت که شرح دهد ۱۵ سالگی ام چه نورانی شد با ترجمه تو را از پروست اولین بار
حالا چه وقت مردن بود مهدی سحابی ... ما که این روزها جز کتاب ها دلخوشی دیگری نداریم مرد!
تو هم لابد می روی بخوابی پرلاشز
دوستت داشتم لعنتی با آن سبیل های با مزه ات ...
بعد از انتخابات که هر روزنامه ای بود و در آن می نوشتیم به ملکوت اعلی پیوست به لطف سعید جان مرتضوی، یکی ازدوستان معرفی ام کرد به سرویس بین الملل روزنامه ای که خود را بسیار پرتیراژ می داند که رفتم و کلی تحویل گرفته شدم ! عجیب بود البته چون نگاه سیاسی ما و جناب قالیباف به اندازه راه شیری تفاوت داشت ! یک هفته و نیم پیش سر ظهر بود که یک خانمی از آن مدل های گشت ارشادی که می خواهند خیلی مودب باشند مثلا و هی عزیزم عزیزم توی جمله شان بکار می برند زنگ زد به موبایلم و بعد از کلی مقدمه چینی گفت که فلانی با اینکه شما فعالیت عظیمی در زمینه روزنامه نگاری دارید ( من همین جا دوزاری ام افتاد که قضیه سابقه روزنامه های اصلاح طلب است ) که گفتم : خواهش می کنم اون جناب شریعتمداری هستند که فعالیتشان عظیم است . خندید و گفت : بله خوب ولی به هر حال شما از نظر گزینش مومن و متعهد شناخته نشدید هرچند ما خیلی دوست داشتیم در خدمتتان باشیم ولی این معذوریت ها را که می دانید چگونه است؟! ( توی دلم گفتم آره می دانم دو ماه پیش که اسمم را از لیست دکتری حذف کردند هم گفتند نه مومن هستم و نه متعهد . شما راحت باشید حرفتان را بزنید) و از این مزخرفات ... من هم که آن روی سگم بالا آمده بود گفتم : ببین عزیزم لیاقت بخش بین الملل روزنامه تون همون کسانی هستن که فرق بین بریتانیا و انگلستان رو نمی دونن البته عزیزم ایشون احتمالا بسیار متعهد و مومن هستند ریش دارند و احتمالا چرک هم هستند . یه چیز دیگه عزیزم اگر یه روز از روی معیارهای شما من مومن و متعهد شناخته بشم مطمئن باش اون روز رگم را می زنم .
از آن خنده های هیستریک کرد و تلفن قطع شد . همچین خراب شده ای زندگی می کنیم که می رویم توی خیابان و هوار می کشیم و بعد باتوم می خوریم .
با دستبند سبز و علامت V و لبخند از جلوی این گلادیاتورهای میدان ولی عصر رد می شوم . یکی جلوی آن یکی را که می خواهد بیاید جلویم که تهدیدم کند را می گیرد و می گوید : ول کن ، جواب ابلهان خاموشی است ! آقای Pall Mall طوسی که تازه رسیده سر قرار از آن ور نرده ها با خنده می گوید : نترسید نترسید ما همه با هم هستیم .... یک ملت می زنند زیر خنده ...
یعنی بعضی روزا که حسابی داغونی فقط دلت از آن مدل دوست هایی می خواد (دختر یا پسر بودنش فرقی نداره ) که وقتی میری پیشش در را که باز می کنه، عمیق چشماتو ببینه ، نیمچه اخمی کنه و بدون این که هیچی ازت بپرسه بگه : چایی دم کردم یه سیگار هم بکش بعد برو یه کم بخواب . شام هم یه کوفتی میخوریم .
ما همه سبزیم ...
تازه با یومیوری شیمبون ژاپن قطع همکاری کرده ام و از آن محیط ژورنالیستی - که تاکهیتو کودو مو را از ماست می کشید و به من یاد داد روزنامه نگاری یعنی دقیق بودن - حالا آمده ام به روزنامه پر ادعایی که برایش بیشتر تیتر جنجالی مهم است تا دقت و تحلیل ... کل صفحه 6 مال من است ؛ صفحه بین الملل با دبیر سرویسی که از مدیران ارشد دوره خاتمی بود و حالا دبیر سرویسی و سر و کله زدن با من جوان انگار برایش کسر شان است . از آن روزنامه نگارانی نبوده ام هیچ وقت، که تا لنگ ظهر بخوابم و بعد هم که می آیم دفتر روزنامه تازه غذا سفارش بدهم و بعد هم مسنجرا باز کنم و تا چت دلم را باز نکند آماده کار نشوم. نهایتا 10 دقیقه به نه دفتر روزنامه ام تا عصر .. یک تنه خبر های 5 قاره را پیگیری می کنم ، ترجمه می کنم .گزارش یک و دو را می نویسم و ستون گوشه و کنار جهان و یاداشت روز را ... ستون خبرهای کوتاه می ماند که زحمتش می افتد گردن دبیر سرویس دیگر ! ناراضی ام. خیلی . از آن روزنامه نگاری خارجی ژاپنی وار افتاده ام در نوعی از روزنامه نگاری که شبیه هیچ مدلی نیست . توی رودرواسی دوست خیلی خیلی خوبی که معرفی ام کرده است گیر کرده ام که رویم نشود ول کنم این مدل کامل روزنامه نگاری هوچی گر مزخرف را که فقط تیتر مهم است ... می کشم روزها را ... نزدیک انتخابات است ... هیجان ها زیاد است ... اشکالی ندارد سفارش عکس و صفحه بستن را هم من انجام می دهم ... اشکالی ندارد ... ادامه می دهم ... سعید مرتضوی هم ادامه می دهد و روزنامه نهایتا توقیف می شود ...
این ها را گفتم که بگویم تنها کسی که درآنجا هوایم را داشت علی سمیع زاده بود که این روزها در اوین است .علی تنها کسی بود که صبح ها بعد از خدمه به روزنامه می آمد و شب ها آخر از همه می رفت ... او بود که روی کامپیوتر من ورد 2003 نصب کرده بود که نوشته هایم را روی خروجی تحریریه از بقیه که 98 داشتند متفاوت می کرد . او تنها کسی بود که سر صفحه بندی با من می آمد و تمام مطالب بخش بین الملل را با من می خواند و اشکالات صفحه را می گفت . با هم خیلی صمیمی نبودیم اما صفحه بین الملل دوستمان کرد.پرینتر که گیر می کرد علی را از آنور پارتیشن صدا می زدم یا خروجی ها که جابجا می شد سراغش که می رفتم چشمش به من می افتاد سریع می آمد ببیند سر سیستم چه آمده حتی کاغذم که تمام می شد سراغ او می رفتم . به خاطر من که دست تنها بودم ددلاین صفحه بندی بخش بین الملل را یک ساعت عقب برد و وسط خط و نشان کشیدن های من و سیدی که روی اعصاب هم بودیم او بود که می آمد کمک . اگر عدد فایل را درست ننوشته بودم از آن ور پارتیشن داد می زد : خانم صفحه 6! فلان مطلب مشکل داره ها و من تا می گفتم : فکر نکنم با زیرکی می گفت : ببین تو تحریریه فقط ورد تو 2003 است . یادت نرفته که؟!
علی سمیع زاده روزهاست که در اوین است .عکسش را هر روز توی سایت ها یا ماهواره می بینم با همان ته لبخند زیرک روی لب ها. به خانواده اش ملاقات نداده اند ولی می دانم حالش خوب است . او همیشه خوب است و قوی ؛ با آرامش اش مطمئنم بازجو را کلافه کرده ... می خواهم بگویم علی سمیع زاده که شاید همدیگر را دیگر هیچ وقت نبینیم ، اسمت همیشه در خاطرم می ماند. هر روزنامه نگار صبوری را که ببینم یاد تو می افتم و هر ورد 2003 ای را ...
جای تو پشت پارتیشن تحریریه روزنامه است در حال کمک کردن به بچه ها ... جای تو زندان نیست !
محبوبه یک رویا را نوشته توی وبلاگش ... رویایی شاید برای سال دیگر این موقع یا سال های خیلی بعد تر ...
خاله زنک ترین و تاکید می کنم خاله زنک ترین جای دنیا آرایشگاه های زنانه ایرانی است . کاش برای این یک فقره حداقل می شد به آرایشگاه های مردانه مراجعه کرد !
اینکه مثلا فکر کنی این آخرین پاییزه تهرانه که می بینی وگرنه بارون که همه جای دنیا با کمی استثنا می باره دیگه! تازه خیلی جاها بیشتر . پس چه مرگته ؟! چه مرگته که زل زدی به تهران زیر پات از این بالا و یه چیزی توی گلوت چنگ انداخته ؟!
چهارشنبه ها روز" برم فیلم بخرم " است؛ مثل یک شنبه ها که روز " برم قدم بزنم" است و پنج شنبه ها روز" دلم گرفته " . چهارشنبه ها روز " گور بابای سیاست " است؛ روز مطبوعاتی نبودن و روزنامه نخواندن ، روز گیر ندادن به زمان و مکان، روز فکر نکردن به احمدی نژاد ، روز در تاریکی نشستن و فیلم دیدن و بعد ساعت ها از این بالا به تهران زل زدن . چهارشنبه ها روز فکر نکردن به درد هاست ، روز بی اعتنایی به معده ، روز حد فاصل چهار راه ولی عصر تا ونک ، بین فیلم فروش های کنار خیابان و آسانسورهای متروک ساختمان های قدیمی که معدن فیلم های نایاب است. روز گشتن در بساط فیلم فروش هاست و یا دنبال آنها کوچه پس کوچه های انقلاب را طی کردن به دنبال پناهگاهی که آثار هنری را مخفیانه در خود جا داده . شکستن امواج فون تریر را در اوج همین گشتن ها پیدا کردم چهارصد ضربه تروفو را هم.
همه خوبی چهار شنبه ها در همین فاصله 4 تا 12 شب است ... فیلم که تمام می شود ، شب معمولا از نیمه گذشته است و پنج شنبه غم انگیز و کسالت بار بازشروع شده .
گاهی فکر می کنم وجود همین پنج شنبه های مزخرف است که باعث می شود چهارشنبه ها هنوز هیجان انگیز باشد ! کسی چه می داند....
تولدت مبارک Johnnie walker . خدا آیا تا به حال چیزی مبهم ، مخملی و سکرآورتر از تو آفریده است؟!
