<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>همان همیشگی</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/</link>
<description>دل نوشت های یک روزنامه نگار ، بیرون از تحریریه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 09:32:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>از دیوانگی ها </title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گیجم . گنگم . همیشه همین طور است ؛ وقت هایی که قرار است بروم مسافرت ... ده دفعه این چمدان بیچاره را می گردم ، یاداشت می گذارم که چیزی فراموش نشود . لیبل یادداشت را می چسبانم روی چمدان که مثلا شارژر یا دوربین یا فلش یا فلان دی وی دی یادت نرود ... یا شال گردن در روزهای سرد که بد جوری به آن معتادم ... یا بلیط (بلیت)  ...آخر یادم می رود این بلیط را بردارم ... نه یادم نمی رود . تا به حال یادم نرفته است ولی همیشه ترسش را دارم یا ترس اینکه مثلا آژانس سر موقع نیاید و نرسم یا ترافیک دیوانه وار شود ... یادم باشد شیر اصلی گاز را ببندم ... برق همه خانه به جز پیغام گیر تلفن و یخچال را قطع کنم ... شارژ این ماه ساختمان را دادم ؟ آره سرایدار آمد و مال همه را جمع کرد ... کاکتوس هایم : &lt;B&gt;هانی&lt;/B&gt; &lt;B&gt;و امیر عباس&lt;/B&gt; &lt;B&gt;و ارژنگ&lt;/B&gt; و آن یکی که هنوز اسم ندارد ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;B&gt;نیکی&lt;/B&gt; را چکار کنم . برای چند روزش غذا می گذارم ... عاشق کاهو است ... کاهوها را یادم باشد ضد عفونی کنم ... ویتامین هایش را بگذارم توی لانه اش ... پودر نم گیر بپاشم زیرش ... گردو و بادام شور هم که می گذارم سر جای همیشگی اش خودش می داند بردارد ... این تا چند روز بعد می سپارم &lt;B&gt;امید&lt;/B&gt; اگر نرود دماوند بیاید غذایش را به موقع بدهد یا نه اصلا بگذارمش پیش &lt;B&gt;پرنیان&lt;/B&gt; که خیالم راحت باشد ... چرا اینقدر استرس دارم .. خانه تمیز است . همه جا را جارو زدم بدم می آید وقتی بر می گردم ، خانه به هم ریخته باشد یا لباس توی سبد رخت چرک ها مانده باشد ... وای یادم باشد روی ته سیگارها آب بگیرم  آتش سوزی نشود ... خب اجاره خانه را هم که داده ام موبایل را هم که برداشته ام ...  وای باتری یدک دوربین ... دیدی داشت یادم می رفت ! خب می ماند یک کتاب ... دفعه پیش &lt;B&gt;تراژدی دموکراسی&lt;/B&gt; را برداشته بودم که مامان کلی غر زد که هیچ چیزم به مردم نرفته : &quot; آخه آدم توی طول راه قتل های زنجیره ای می خواند ؟! &quot; راست می گوید خب . ببخشید جناب&lt;B&gt; باقی&lt;/B&gt; ! یک &lt;B&gt;سلینجر&lt;/B&gt; بر می دارم و می چپانم توی کوله ام ... مامان دوباره برای بار هزارم  زنگ می زند ... آره خوبم ... همه چیز برداشته ام ... نه به موقع راه می افتم . چشم  خانم خانم ها... موبایلم را هم جواب می دهم ... قول می دهم (کی جواب نداده ام ؟!) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آژانس دیگر آمده ... دارم می روم . باید این را خاموش کنم و ورودی هایش را بکشم ... چشم آقای راننده ... طبقه پنجم هستم الان می آیم پایین ... چمدان به دست ، کوله روی دوش نگاهی به خانه می اندازم . چرا هر وقت می خواهم مدتی نباشم احساس می کنم این آخرین باری است که خانه ام را تماشا می کنم ؟! &lt;B&gt;بابا&lt;/B&gt; هم آخرین بار خانه را اینطوری نگاه کرد . توی آینه ماشین زل زده بود به درخت های اطراف خانه .&lt;BR&gt; من زل زده ام به عکس بابا ... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 09:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=197</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کافه</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;کافه یعنی جایی که دنج باشد ؛ کمی تاریک با آدم های تقریبا آشنا نه در حد صمیمیت در حد تکان دادن سری یا دستی ... صندلی هایش باید چوبی باشد از این مجاری یا لهستانی قدیمی ها با میزی که روی اش را هزار نفر یادگاری نوشته باشند یا شعر. کافه یعنی جایی که موزیک اش آکاردئون باشد یا ترومپتی چیزی ؛ باران عشق نباشد یا گیتار اسپنیش مثل پیتزا فروشی ها .&lt;BR&gt;باید هر طرف که می چرخی صندلی جیر جیر کند تا تمام خستگی پشتت را خالی کنی ناغافل. کافه یعنی جایی که منو ندارد که هر آشغالی را جلوی اش یک واژه &lt;STRONG&gt;گلاسه&lt;/STRONG&gt; بگذارند و ذوق کنند که کلاس مکان بالاست . کافه یعنی نور موضعی ، موزیک ، چای ، قهوه و سیگار؛ یعنی از پنجره اش به بیرون زل زدن و ساعت ها مردم را تماشا کردن... &lt;BR&gt;کافه چی یعنی آدم اهل حال که هی مودب نباشد و برود روی اعصاب که مدام بیاید میزت را پاک کند و منو بیاورد و هی بپرسد منتظر کسی هستید یا نه ... کافه حتما جایی نیست که پنج نفر دور یک میز بنشینند وحرف های سیاسی بزنند یا تبدیلش اش کنند به تحریریه روزنامه ؛ یا دو نفری بروند توی بغل هم که یاد اتاق خواب بیفتی ... جایی نیست که هی موبایل ها زنگ بزنند و هی بغل دستی ات از دوست پسرش بلند بلند حرف بزند ...&lt;BR&gt;کافه جایی است که نیاز داری ساعت هایی از هفته خودت را روی صندلی اش ول کنی ، چایی تلخ ات مزه مزه کنی و بروی توی خلسه خودت ...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 17:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلخوشی ها</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یعنی باران ریز ریز ببارد و غروب باشد و اتوبان خلوت باشد و توی ماشین تنها باشی ... بعد هی فکر کنی هی فکر کنی و  You never can tell از Chuck Berry گوش بدهی ...&lt;br /&gt;اینطور موجودی است آدم که گاهی هوس دلخوشی های احمقانه می کند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانوشت : لینک دانلود باز هم از حمید :&lt;br /&gt;www.hamidnevesht.blogspot.com/2007/07/blog-post.html&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 14:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=195</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انگار فرار</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-194.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آمده ام خانه پدری بمانم چند روزی&lt;br /&gt;دیشب پتوی بابا را کشیدم رویم.دلم می خواست خواب های او را ببینم... دلم می خواست بدانم وقتی اینجا دراز می کشیده به چه فکر می کرده &lt;br /&gt;درخت های باغچه اش دیگر پاییزی شده و بیلچه نارنجی اش هنوز آنجاست لابد... &lt;br /&gt;چهار سال است پایم را توی حیاط نگذاشته ام،توی پارکینگ نرفته ام حتی در کمد لباس هایش را باز نکرده ام.. .ولی دیشب دلم پتویش را خواست.چنین آدم مزخرفی هستم من که با خودش هم لج می کند .&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 06:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=194</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای کوچولوی کوچولوی کوچولو</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تصور کنید دو روزنامه نگار به شکلی اتفاقی بدون آشنایی قبلی و سر میز شام یک مهمانی روبروی هم نشسته اند . یک دفعه یکی از آن ها که تمام طول مدت شام داشته آن یکی را نگاه می کرده  بپرسد حدود 20 سال قبل تو فلان مهد کودک نمی رفتی ؟ روزنامه نگار دیگر که شوکه شده است  می گوید : چرا دقیقا همانجا ! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روزبه نگاهم کرد و گفت : تو شلوار پیش بند دار قرمز می پوشیدی ...  چشمها همان چشم هاست ... &lt;BR&gt;هنوز باورم نمی شود پسر بچه ای که حدود 20 سال پیش هر روز با هم قهر و آشتی می کردیم امروز روبرویم ببینم  . تقریبا همه گیج بودند . بعضی غذاها دست نخورده ماند . ما زل زده بودیم به هم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; موقع رفتن گفتم : ببخشید ... پرسید چرا ؟  گفتم : موهاتو هر روز می کشیدم ... هر دو تا خندیدیم ... حس عجیبی توی فضا بود . یعنی دنیا اینقدر کوچک است ؟!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 09:13:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیکی</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; از دیشب مادر یک همستر کوچولو شده ام به نام&lt;STRONG&gt; &quot; نیکی &quot;&lt;/STRONG&gt;  ... تا چهار صبح توی چرخ و فلک خانه اش بدنسازی کار می کرد ... الان هم خواب است هنوز ... صبح زود بلند شد و خواب آلود یک نصفه گردو را خورد و دوباره خوابید !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرسی از لطف &lt;STRONG&gt;محی ، امید ، پرنیان ، فرزاد ، امیر ، محمد و سعید&lt;/STRONG&gt; که مهمانی بی نظیری برایم گرفتند بعد از این چند ماه لعنتی بعد از انتخابات که حسابی پکر بودم ... &lt;BR&gt;مرسی از &lt;STRONG&gt;جانی واکر&lt;/STRONG&gt; فقید که به لطف اش هنوز گیجم !&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 11:18:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;Deficit&lt;/STRONG&gt; هستند بعضی لحظات . در زبان ما ترجمه ندارد توی لغتنامه ها می نویسند کمبود یا نبود ولی این نیست . deficit  یعنی خلاء بعضی حس ها ، بعضی لحظات ، بعضی اجسام ... نبودن چیزی که باید در یک آن باشد و نیست  ... حس اش منحصر به فرد است مثل جمع کردن گیلاس های خالی بعد از رفتن یک مهمان است وقتی هنوز بوی الکل توی فضا هست ولی مهمان نیست ...  deficit زندگی آدمها با هم فرق دارد حس ها هم همینطور فرق اش در یاد آوری نیست یا نوستالژی در نبودن آن عنصر اصلی است ...&lt;BR&gt;Deficit  مثل موزیک &lt;STRONG&gt;کلینت منسل&lt;/STRONG&gt; در &lt;STRONG&gt;مرثیه ای برای یک رویا&lt;/STRONG&gt; است همان خلاء بی وزنی که ترجمه ندارد ....&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پانوشت :&lt;/STRONG&gt; موسیقی کلینت منسل را می توانید از لینک وبلاگ &lt;A href=&quot;http://hamidnevesht.blogspot.com/2007/09/blog-post_16.html&quot; target=_blank&gt;حمید&lt;/A&gt; دانلود کنید . مرسی حمید &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 18:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مقصد : پرلاشز لابد </title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;چه بنویسم برایت که شرح دهد ۱۵ سالگی ام چه نورانی شد با ترجمه تو را از &lt;STRONG&gt;پروست&lt;/STRONG&gt; اولین بار &lt;BR&gt;حالا چه وقت مردن بود &lt;STRONG&gt;مهدی سحابی&lt;/STRONG&gt; ... ما که این روزها جز کتاب ها دلخوشی دیگری نداریم مرد! &lt;BR&gt;تو هم لابد می روی بخوابی پرلاشز &lt;BR&gt;دوستت داشتم لعنتی با آن سبیل های با مزه ات  ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 18:23:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=190</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر باب ایمان و تعهد</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از انتخابات که هر روزنامه ای بود و در آن می نوشتیم به ملکوت اعلی پیوست به لطف سعید جان مرتضوی، یکی ازدوستان معرفی ام کرد به سرویس بین الملل روزنامه ای که خود را بسیار پرتیراژ می داند که رفتم و کلی تحویل گرفته شدم ! عجیب بود البته چون نگاه سیاسی ما و جناب قالیباف به اندازه راه شیری تفاوت داشت ! یک هفته و نیم پیش سر ظهر بود که یک خانمی از آن مدل های گشت ارشادی که می خواهند خیلی مودب باشند مثلا و هی عزیزم عزیزم توی جمله شان بکار می برند زنگ زد به موبایلم و بعد از کلی مقدمه چینی گفت که فلانی با اینکه شما فعالیت عظیمی در زمینه روزنامه نگاری دارید ( من همین جا دوزاری ام افتاد که قضیه سابقه روزنامه های اصلاح طلب است ) که گفتم : خواهش می کنم اون جناب شریعتمداری هستند که فعالیتشان عظیم است . خندید و گفت : بله خوب ولی به هر حال شما از نظر گزینش &lt;B&gt;مومن و متعهد &lt;/B&gt;شناخته نشدید هرچند ما خیلی دوست داشتیم در خدمتتان باشیم ولی این معذوریت ها را که می دانید چگونه است؟! ( توی دلم گفتم آره می دانم دو ماه پیش که اسمم را از لیست دکتری حذف کردند هم گفتند نه مومن هستم و نه متعهد . شما راحت باشید حرفتان را بزنید) و از این مزخرفات ... من هم که آن روی سگم بالا آمده بود گفتم : ببین عزیزم لیاقت بخش بین الملل روزنامه تون همون کسانی هستن که فرق بین بریتانیا و انگلستان رو نمی دونن البته عزیزم ایشون احتمالا بسیار متعهد و مومن هستند ریش دارند و احتمالا چرک هم هستند . یه چیز دیگه عزیزم اگر یه روز از روی معیارهای شما من مومن و متعهد شناخته بشم مطمئن باش اون روز رگم را می زنم . &lt;BR&gt;  از آن خنده های هیستریک کرد و تلفن قطع شد . همچین خراب شده ای زندگی می کنیم که می رویم توی خیابان و هوار می کشیم و بعد باتوم می خوریم .&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 04:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>V</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;با دستبند سبز و علامت V و لبخند از جلوی این گلادیاتورهای میدان ولی عصر رد می شوم . یکی جلوی آن یکی را که می خواهد بیاید جلویم که تهدیدم کند را می گیرد و می گوید : ول کن ، جواب ابلهان خاموشی است !  آقای Pall Mall طوسی که تازه رسیده سر قرار از آن ور نرده ها با خنده می گوید : نترسید نترسید ما همه با هم هستیم  .... یک ملت می زنند زیر خنده ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 07:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
